|
|
|
|
|
باز تو تنهايي خودم گم شدم ديگه كم كم دارم به اين نتيجه مي رسم كه ديگه خدا به من نگاه هم نمي كنه ؛منو دوست نداره به روي بلند ترين قله زندگيم مي ايستم فرياد مي زنم : كه اي خدا مرا درياب مرا به دست فراموشي نسپار نگذار اين گونه به حال خود رها شوم اين گونه در سرازیری مرداب وار زندگي غرق شوم خسته ام ....... خسته خدا هيچ پناهگاه امني جز تو ندارم . ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم يار من گم شده است گاه گاهي گذري مي کند از کوچه ما نه بهار است، نه پاييز، نه تک بيت غزل يار من يک درياست يار من رايحه اي خوش نام است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:40 توسط tookashakiba
|
|
||