تبليغاتX

من + تو = 0
اميد

او رفت . . .

من خودم او را فرستادم !

ولی پس از رفتن او احساس کردم که هیچ کس را نمی توانم واقعا دوست داشته باشم .

باور کنید !

هیچ نمیدانستم با نبود او عشق من هم برای همیشه میمیرد .

ولی کاری نمی توانم انجام دهم . . . رفته بود . . .

رفته بود و هر چه داشتم با خودش همراه برده بود .

(( وداع )) را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم .

        

 برو ای دوست برو !

برو ای شهره پالان صحبت بردوش !

دیده بر دیده من مفکن و نازم مفروش

من دگر سیر سیرم  !

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست

اف بر آن دامن پستی که تو را پرورده است

کم بگو ! جاده تو ؟ مال تو کو ؟ بنده زر !

کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خو !

گر طلا نیست مرا تخم طلا مردم من !

زاده رنجم و پرورده ی دامان شرف

آتش سینه صدها تن دلسردم من

دل من چون دل تو صحنه دلقکها نیست !

دیده ام مسخره خنده چشمکها نیست !

دل من مامن صد شور و بسی فریاد است

ضربانش جرس قافله زنده دلان

تپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان

تک تک ساعت پایان شب بیداد من است

دل من ای شهره بد بخت هوس پرور پست

شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است

حیف از این قلب از این طرب پر از درد

که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم

حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز

پای آن هوس هرزه آنی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی ؟ نامرد !

دل به من دادی و تنها  کردی

صحبت از دل نکن . این لانه عاشق دل نیست

دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست

هان بگیر این دلت از سینه فکندیم بدور

ببرش دور ... ببر

ببرش تحفه ز بهر قبرم . مرده پرست

            

شب و خلوت و ترانه تو ز باغ عاشقانه

غزلی سرا تو ای دل به نوای دلبرانه

سحری که خواهد آمد دلت از وفا شکافد

شرری به جان ما کن تو به ذوق شاعرانه

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:45  توسط tookashakiba  | 

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم :

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورم نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.

ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم.

ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم .

یاد گرفتم به کسی اعتماد نکنم .

یاد گرفتم که باید با تنهایی خودم باشم کسی به خلوتم راه ندم .

یاد گرفتم زندگی یه مسیر مستقیم که باید تنها بدون تو تا آخرش برم .

یاد گرفتم که خیلی راحت بگم . . . نه . . . نه . . . نه . . .

                 

حالا

بر جاده های تهی

چه می گذرد ؟

حالا که آبها رفته اند

عبورها رفته اند

و احساسها و اشکها و مشاهده را

و قدم ها و گامهای مکاشفه را

برای ابد

به عدم برده اند

اگر چه مقصد دریا بود

اگر چه راه بی انتها بود

اگر چه آرزوها تو بودی

حالا

بر جاده های تهی

جز هیچ

جز هیچی از همه چیز . . .

      

دیدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگاه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود می رمیدی می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش می کشیدی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:0  توسط tookashakiba  | 

میدونی ؟ . . .

تو یه لحظه نگاهت میوفته تو نگاه یه آدمی . . .

می بینی که داره ته چشماتو می بینه توی دایره ی چشمای  خودت . . .

می بینی این یکیه که بلده تو رو از توی چشمات بخونه . . .

قلبت مچاله میشه و می ریزه پایین  . . .

نگاهتو از نگاهش می کشی بیرون و یه جای دیگه را نگاه می کنی . . .

ممکنه  صدای قدماشو بشنوی که داره  میاد طرفت که بگه خوندمت  . . .

کاش میشد اصلا این اتفاق نیوفته . . . 

میدونی ؟ . . .

اسیر چشمای یه غریبه شدن . . .

خالی شدن از تمام چیزهای پر . . .

لرزش ابدی قلبت به جای تپش . . .

میدونی ؟ . . .

به این اعتقاد دارم : دل آرام گیرد به یاد و نام  . . .  ((  خدا ))

 

    

در غربت غریب لحظه های بی کسی

و فرا روی نگاه یخ زده خورشید

اشک در دیدگانش خیمه زده است

که نقش بسته در آن

هزار و یک قصه از غصه های فردا

آفتاب در میان دستانش

رنگ باخته است

و اشک نیز

توان فروچکیدن ندارد

    

با هزاران زبان رنگارنگ

                                همراه با زمزمه های دلتنگی

                                                                      با تو میگویم

                                                                                          باور کن

                            با تو بودن یعنی پرواز تا اوج

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:22  توسط tookashakiba  | 

بدترين درد اين نيست كه عشقت . . . 

 

  بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري . . . 

 

بدترين درد اين نيست كه عشقت . . . 

 

بدترين درد اينم نيست كه عاشق يكي باشي و اون . . .

 

    بدترين درد اين است يكي بميره . بعد از مرگش بفهمي كه

 

دوستت داشته......!!!

 

 

       

 

در سکوت شب بی ستاره

در کنج قفس اين جسم خاکی

با خيال خام وصال

با قلبی آکنده از مرگ

در شبی از هزاران شب بی خوابی

ستاره ام خاموش می شود

دل را از فرياد تهی می کنم

می روم تا که گم شوم در آغوش باز شب

سوار بر امواج نور

بی خيال از همسفر

در حسرت يک سحر

می روم تا که گم شوم

در آن دريای شب

 

 

             

 

وقتی که در من حس مردن جان بگیرد

 

شعری به وزن عاشقی پایان بگیرد

 

شعری که می خواهد ببارد تا خود صبح

 

بر ناز چشمانت بلا گردان بگیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 20:6  توسط tookashakiba  | 

نمی دونم !!! فقط می دونم دارم غرق میشم . دارم در اشک غرق میشم . منطقی نبود !!! شایدم بود .

آخرش باز ... میرسم به تو ... تو ... سکوت میکنم ٬ گیج میخورم و میچرخم همه ی ابرها ی آسمان رو گریه میکنم تو همه ی خورشید بی صدا ٬ بی کلام ٬ بی مرز ... می خوام در اوج فریاد بزنم و بگم ... آخه این حق من نبود ...این آشفتگی ٬ گناه من چی بود ؟؟؟... چرا باید ...یعنی این سهم من نبود ؟؟؟خورشید را پناه میبرم ... باز از یاد توغافل شده ام !!! باز در اوج تنهایی ... در اوج نا امیدی ... خدایا بتاب که فقط به تو نیازمندم ... خدایا بتاب

        

 

ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم
از همه دل کندم باز تا به عشق تو رسیدم
تو بگو از غم چشمات تا دلم راهی بشه
پیش چشم تو بیاد و تو رو دلداری بده
بیاد اونجا پیش چشمات بشینه از غم دنیا بگه
بگه دنیا بزرگه ولی انگار کوچیکه
دل تو رو از من، من رو از تو یه روزی بریدن
تا که از یاد ببریم همدیگه رو دلهامون چه غمی کشیدن
اما مگه یاد تو از دلم رها شدنی بود
اصلا تو بگو مگه  دیوونگی و عشق از هم جدا شدنی بود
از غم چشمات که میگن دل تنگم می گیره
خبر میاد از اون چشمات که به راهم می شینه
ببین ای همه خوبی بی تو از همه بریدم
دیگه مال هرکس و هیچ کسی نیستم
تو دل سیاه این آدمکها پرندۀ عشق اسیره
که اگه به دادش نرسن توی این غربت بی عشق می میره
تو بیا تا دلم باز مالک عشقت بشه
توی چشمات بمونه آواز و شعرت بشه
حالا من از راه رسیدم تا که عاشقم بشی باز
از همه دل بریدم تا توی دریای قلبت بمونم و تو قایقم بشی باز

 

 

بعد از فعل دوست داشتن 

 

کمک کردن زیباترین فعل جهان است 

 

پس چرا کمکم نکردی !!!

 

که دوستت داشته باشم ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 10:44  توسط tookashakiba  | 

من در راه تو در تاریکی به مسافرت پرداخته ام که پایانش را نمیشناسم و هیچ روشنایی در

این صحرای بی پایان ظلمت بار به جز پرتو دیدگان دلفریب تو وجود ندارد .من تو را با تمام ذرات

وجود خود می پرستم و دوست دارم و اینک از تحمل یک بشر زنده رنج می برم .

بیا زندگی مرا به عنوان هدیه ای بپذیر و از نیستی نجاتم ده یا اشارتی کن تا از هستی چشم

بپوشم و بی صدا به جانب گور سرد و آرام که خود با دست خویشتن ساخته ام بروم و از خدا

به خواهم هنگامی که من می میرم جهت خود را از تو دریغ ندارد .

کسیکه غبارهای کالبد خالی اش هم ترا می پرستد .

           

به دنبال تو می گردم در این بیراهه پیدا

من خسته من تنها من عاشق من شیدا

به دنبال تو می گردم درون قلب غمگینم

اگر بی تو . . . فقط تنها تو می بینم تو می بینم

صدایت کردم و حتی نمی خواهی صدایم را

خدامان را قسم دادی نمی خواهی خدایم را

من از لغزیدن چشم تو احساس خوشی دارم

تو شاید هر نفس بی من . . . از این افکار بیزارم

به زیر کاغذ خیسم کنار کنج احساسم

به دنبال تو میگردم کنار بوته یاسم

به دنبال تو میگردم تو انگار عاشقم کردی

هوایم شعله آتش دوباره یخ زدی سردی

به دنبال تو میگردم تو انگار از برم رفتی

من و تاریکی و فانوس دریغ از قطره نفتی

بیا چشمان غمگینم نگاهت را هوس کرده

برای گفتن شعرت تنم را در قفس کرده

   

شب نیست که چشم آرزومند تو نیست

                                  وین جان به لب رسیده در بند تو نیست

گر تو دگری به جای من بگزینی

                                  من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:33  توسط tookashakiba  | 

تمام راهها به گیسوان تو ختم می شوند . تمام ابرها در دستان تو به دنیا می آیند

 و تمام آفتابها از چشمان تو آغاز می شوند .

صدایم را بشنو ای یگانه ای که از همه کهکشانها بالاتر نشسته ای ! صدایم را

که در آغوش گلها معطر شده به اتاقت راه بده !

کجا به سراغت بیایم ؟ ای آخرین آرزوی من ! در جنگلهای انبوه و شرجی شمال

 یا کوهستانهای مغرور غرب ؟

بی قراری ام را برای  که بگویم ؟ به پیچکهایی که هرگز تا ارتفاع تو قد نمی کشد

 یا درختانی که دستشان به دامان تو نمیرسد ؟

از تو فقط با دهانهایی گفتگو می کنم که بارها نام تو را بوسیده اند با دریا هایی که

 شب و روز در تو غوطه می خورند با دلهایی که بوی شیرین و فرهاد را دارند .

 صبح ها که آسمان را آرام تکان می دهی و بر پلکهایمان خورشید می ریزی با تو

حرف می زنم در حالیکه بارانها به دورم حلقه زده اند وحرفهایم را ترجمه میکنند .

ای نازنین تر از افسانه های ناگفته ! بضاعت من اندک است . هدیه ای برای تو

 ندارم جز لبخند هایی که طعم عشق را دارد و اشکهایی که از چشمه های ملکوت

زلال تر است .

من و شقایق و نارنج همزمان به دنیا آمده ایم در روزی که دستهای محبوب تو

که لبریزاز عشق بودند در تپه های ازل سنبله ها و یاسمن ها را می آفریدند .

ای قشنگتر از روزهای عاشقی ! ای دلپذیر تر از ساعتهای پر تپش انتظار

      

من این طرف شما به تماشا نشسته ای

تنها تر از من من تنها نشسته ای

من : حرفهای کهنه شما آن طرف : سکوت

حالا چرا شبیه معما نشسته ای ؟

گاهی درون آینه ام موج می زنی

حس میکنم میان غزلها نشسته ای

من بال می زنم و شما چند لحظه قبل

آن سو تر از مشاهده حالا نشسته ای

شب های خیس بر سرم آوار می شوند

با این همه نمی شکنم تا نشسته ای

من پیچکم غزل تر از این قد نمیکشد

بالا بلند خوب چه بالا نشسته ای !

این نامه را به شهر شما پست می کنم

با دست آب و آینه هر جا نشسته ای

لطفا تمام پنجره ها را ورق بزن

حالا که پشت به دل ما نشسته ای

     

                          

غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم

                                 تا ابد با درد و رنج خويش خلوت ميكنم

رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد

                                من در اين ويرانه ها احساس غربت ميكنم

                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:38  توسط tookashakiba  | 

 مهربونم:

کاش میدانستی چه دردی در این صدا زدن ها نهفته

کاش می دیدی تمام اشتیاق و حسرتی که در پشت خیسی چشمانم

مات و مبهم به زنجیر کشیده شده

داغی اشکهایم گرمی نگاهت را بر گونه هایم حمل می کنند

دلم تنگ است

دلم برایت تنگ است

دلم برای با تو بودن تنگ است

میدانی....دلم برای حرف هایت

درد دلهایت

برای نوازش هایت ...

دلم بدجوری برایت تنگ شده

اشتیاق تلخ تمام  وجودم را در بر گرفته....

حسرت

لبانش مي لرزيد

از تكرار يك حادثه

گلويش خشك بود از بودن با او

اما نرفت ماند و گريست

گريست بر حماقت بي پايانش

بر ان خنده هاي تلخ و سياهش

فقط يك كلام گفت :

من اماده ام ...

غم هجران

سوداي تو از سرم به در مي نرود

نقشت ز برابر نظر مي نرود

افسوس كه در پاي تو اي سرو روان

سر مي رود و بي تو به سر نميرود

                                        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 20:9  توسط tookashakiba  | 

و این بار هم روزها بی حضور تو میگذرند همان طور که

تا به حال میگذشت و این منم همچنان تنها در وسعت 

 بی انتهای خاطرات گذشته ...

 

 اما ... افسوس ...

و من اهویم

به خاطر چشم هایم که

خیره میگرداند

نگاه تو را

و تو نمی بینی

برق چشم هایت را

هنگامی که گره میخورد

در چشمان من

و میشکند

غرور بند زده ام

و لگد میزند

حضور بی حضورم را

و من محروم میشوم

از دویدن

به جرم گناه تو

مرا مجازات ميكنند

 به جاي تو

بال هايم را

بر صليبي ميبندند

مرگ مرا نظاره ميكني

روح از من

چون پرنده اي رها

بدرود

اواز خوان تنهايي ها

 

                                          بدرود

 

انكس كه دست من را در دستش ميفشرد

 

                                      مرا به دست غم داد به فراموشي سپرد

                                                                                      

                                                                                                    

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:17  توسط tookashakiba  | 

صفای اشک آهم داده ای عشق

دل دور از گناهم داده ای عشق

دو چشمونت یه شب آتیش به جون زد

خیال کردم پناهم داده ای عشق

چنان عاشق چنان دیوونه حالم

که میخوام از تو از دل بنالم

هنوزم با همین دیوونه حالی

یه رنگم صادقم صافم زلالم

سلطان عشق

 تو که عشق تو ویرونی ندیدی

شب سر در گریبونی ندیدی

نمیدونی چه دردی داره دوری

تو که رنگ پریشونی ندیدی

عزیز جونم . عزیز جونم

غم عشق تو کم نیست

سوای عشق تو هر غم که غم نیست

گله کردی چرا می نالم از درد

دیگه این ناله ها دست خودم نیست

چنان عاشق چنان دیوونه حالم

که میخوام از تو از دل بنالم

هنوزم با همین دیوونه حالی

یه رنگم صادقم صافم زلالم

 

                                                       سلطان عشق

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 13:31  توسط tookashakiba  | 

 

JavaScript Codes JavaScript Codes