|
|
|
|
|
چشمان منتظر خود را به آبی بیکران آسمان دوختم : در آسمان به دنبال ستاره اقبال خود می گشتم تا شاید نور خود را بر پیشانی ام بتاباند ...... اما هر چه نگاهم را به دور دست های آسمان خیره کردم اثری از ستاره خود ندیدم ..... ستاره کوچکی که وسعت آن به اندازه دلم باشد .... دریغ از یک ستاره ...... حتی یک ستاره که برایم چشمک بزند ........ یک ستاره که در شب تار و تیره تنهایی ام سو سو بزند ... اما ... چرا ! آری من تو را داشتم که هر گاه دستهای سرد و بی روح خود را ملتمسانه به سویت دراز میکردم آنها را دردست های گرم خود می فشردی و مرا در آغوش پاک و معصومانه خود می گرفتی . آری نازنینم ... من تو را داشتم تو که هیچ گاه محبت های آسمانی خود را از من دریغ نداشتی . بارون میاد و میکشه دستی رو این پنجره ها اما تو هیچ وقت نمی یای دستی به این سر بکشی بارون میاد و میشینه لختی کنار پنجره اما تو هیچ وقت نمی خوای اینجا کنارم بشینی بارون غبار و میشوره از تن سرد پنجره پر از غبار تن من اما تو نیستی ببینی بارون میاد و می گیره تنهایی رو از پنجره تو رفتی تا تنهایی رو از بت سنگی بگیری بارون میاد و می ریزه غصه هاشو رو پنجره منم دلم می خواد بیای رو شونه هام اشک بریزی بارون یه قلب صاف دیده زیر همه پنجره ها اما دریغ از دل من هیچ وقت اونو تو ندیدی بارون میاد فصل خزون به دیدن پنجره ها خزون می مونم همیشه اگر تو بارون میشدی بس بود هر آنچه کردی با دل من در دامن این تیره شب مرده پرست با فقر سیاه طفل سر مایه مست قلب نفس بیکستان کشت شکست ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 16:23 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
به لحظه های بی کسی هوای کس نمیکنم هوای بال و پر زدن در این قفس نمیکنم خوشم جوانی ام گذشت چه باک از نبودنم برای رفتن از دلت نفس نفس نمیکنم اگر که لب بر آوری برای لب زدن به لب گزیدن لب تو را دگر هوس نمیکنم رسید وقت رفتنم چه حاصل از شکایتی گلایه یی ز دشمنم برای کس نمیکنم حلال باد جان من برای کشتنم بیا به قاتل جوانب ام نظر به عبث نمیکنم نفرین به جاده ها نکن تقصیر جاده نیست عزیز رو بغض خیس پنجره اینجوری اشکاتو نریز به دوروبر نگاه کنی قحطی مهربونیه حال کبوتر و نپرس بدجوری بالش خونیه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:33 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
باز تو تنهايي خودم گم شدم ديگه كم كم دارم به اين نتيجه مي رسم كه ديگه خدا به من نگاه هم نمي كنه ؛منو دوست نداره به روي بلند ترين قله زندگيم مي ايستم فرياد مي زنم : كه اي خدا مرا درياب مرا به دست فراموشي نسپار نگذار اين گونه به حال خود رها شوم اين گونه در سرازیری مرداب وار زندگي غرق شوم خسته ام ....... خسته خدا هيچ پناهگاه امني جز تو ندارم . ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم يار من گم شده است گاه گاهي گذري مي کند از کوچه ما نه بهار است، نه پاييز، نه تک بيت غزل يار من يک درياست يار من رايحه اي خوش نام است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:40 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
به تو تقدیم میکنم : تمام احساسات درونم را که مشتاقانه تو را طلب می کنند . به تو تقدیم میکنم : لحظه لحظه های دلتنگی ام را که به وسعت تمام روزهایی است که بی توسر کرده ام. و به تو تقدیم میکنم : عشق را که در تپشهای قلبم و در اشتیاق چشمان همیشه منتظرم یافتم. این ارزشمند ترین هدیه من به توست . گوشه ای از قلبت پنهانش کن. و با خورشید مهربانیت نگهبانش باش.همیشه در خاطرم خواهی ماند. پنجره،ابر،کوچه واژه هایی تازه تر زندگی،من،فردا جمله هایی خسته تر لحظه لحظه فاصله تا فاصله شوق زندگانی از من می شود باز دورتر آری بی تو اینچنین سرخورده ام در زندگی فصل فصلِ قصه هایم رنگ پائیز و غروب بی تملّق بی تو من افسرده ام در زندگی حسی در من نیست برای بودنم عشقی هیچ حتی برای یک غزل بی تو من پائیزیم در باورم سرد و بی رنگ و غریب پائیز سرد تنم لبریز تنها یک نگاه گرم توست چون تویی آتش سینه سوز قلبِ زندگی من نیازم...
دلم به وسعت پرهاي آبي ستارگان گرفته به مهرباني سرد باران به آرامي نوازش هاي مادرانه به آرامش طولاني يك دعا دلم به اندازه ي تمام خوبيهايت گرفته ! ! ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:0 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي كه چيزي رو جايي ميخوني كه خودت حسش كرده بودي .
بعد ميبيني كه كس ديگه اي هم حسش كرده لذت مي بري . هميشه نسبت به دست ها و نگاه ها حس خاصي داشتم . . . ! ! ! شايد هر كسي برای شناخت آدمها راهي داره. . . يكي قيافه . . . يكي بو . . . !!! ولی برای این که بتونم یه حس قشنگ حس کنم چشم ها و دست ها همیشه برای من یه حس خاص به همراه داشتن حسی که تو زندگی آدما یه بار بیشتر به وجود نمیاد . . . اگه اون روز دستم شکسته بود من نمیتونستم دست تو رو لمس کنم هیچ وقت (( چشم تو چشم )) نمیشدیم من مجبور نمیشدم به چشمای تو نگاه کنم تا اون چشمای مشکی نافذ تا عمق وجود من پیش بره قلبم به لرزه در بیاره . . . از اون روز به بعد دوست داشتم هر چی آدم چشم مشکی رو زمین هست کور کنم میدونی چرا ؟؟ می دونی هر وقت که یادم میاد (( چشمای منم شبیه چشمای توئه )) چه حالی بهم دست میده ؟ ؟ ؟ ؟
مطمئن باش و برو
چشم تو بزرگترین معلم من است که عشق را به من آموخت و امان از نفرت که بذر آن را چشم هایت در دلم کاشت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:55 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتهاست که به دنبال خود می گردم بالای ساعتهای بی قرار در خاک ترک خورده باغچه لابه لای دیوان حافظ کنار تپه های کهنه ولی هیچ اثری از من نیست !!! تپش های قلبم کند و نا مرتب شده است حتی پاهایم را هم به یاد نمی آورم !!! بیچاره روح خسته ام که میان زلال عشق و فرار از پوچی آواره مانده است !!! ولی دستهایم را می شناسم و می خوانم !!! صدای مهیب صاعقه ای از دل آسمان تکانم میدهد به سمت پنجره می روم و آن را می گشایم .... خسته از این ذهن همیشه ابری که گویی خیال بارش ندارد در سودای نزول بارانم !!! ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم به دو گونه لطیفت به دو چشم اشک ریزم که به راه عاشقیها ز بلا نمیگریزم به تو ای فرشته من گل من ترانه من که جدایی از تو باشد غم جاودانه من چون تو در برم نباشی غمه بی شمار دارم تو بدان که با غمه تو غمه روزگار دارم اندکی آهسته تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:34 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
کجا مسافر تنها ؟ کجا بدون سوار . . . ! مرا به دست کویر و سکوت خود مسپار . . . ! مرو که وقت سفر وقت رفتن من بود . . . ! و روز آمدنت در دلم نشد تکرار . . . ! مخوان ترانه به گوش خسته من . . . ! من آن کویر برهنه من آن اسیر غبار . . . !
عشق رازی ست اشک رازی ست لبخند رازی ست شک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگوئی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا، ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشههای ترا دریافتهام با لبانت برای همه سخنها گفتهام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریستهام برای خاطر روشن با تو گریستهام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خواندهام زیباترین سرود ها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودهاند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگوید زیرا که من ریشههای ترا دریافتهام زیرا که صدای من است با صدای تو آشناست
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم در لباس فقر کار اهل دولت میکنم تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام در کمینم و انتظار وقت و فرصت میکنم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:55 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند فریاد اگر از کوی خود وز رشته گیسوی خود بازم رهاند
انگار که از دیدن خود ترسیدم
حالا که جوانی مرا دزدیدی
ای کاش تو را شکسته تر میدیدم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:6 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر به جمع خستگان به گوش دل شکستگان
آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سواله
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تو چقدر تنهام در لحظه های غربیانه ی نبودنت.
بگویم.
رویم بگشایی.
بنوشم تا در ساحل مهربان دستانت کمی بیاسایم.
همه غربت را از من بگیری.
نامردمی بگیری.
يک نفر آنطرف پنجره بسته تو را مي خواند و نسيم لاي اين پرده آويخته را مي کاود تا تو را در يابد نور خورشيد که از منزل پر مهر خدا آمده است لب درگاه تو در يک قدمي مي ماند قلب اين پنجره از دست غم پرده به تنگ آمده است پرده را برداريم دل اين پنجره را باز کنيم تا که آن نور سپيد به سلامي آرام لب اين قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند گوش کن يک نفر در تو تو را مي خواند و خدايت آرام در دل تنگ تو آهسته تو را مي کاود باید به قافیه هایم دوباره سر بزنم از وزن و قافیه طرحی سپیدتر بزنم طرحی شبیه نگاهت سپید و خوش آهنگ شاید به سمت نگاهت دوباره پر بزنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:51 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
میشه با تو رفت و گم شد تو سیاهیهای شب میشه با تو رفت و پر زد تو هوای سرد و بارونی شب میشه از تو یادگاری روی دیوارا نوشت میشه از تو خط به خط شعری نوشت حرفی نوشت میشه در تو گم شد و دنیای خوبیهارو دید میشه در تو گم شد و آبی زندگی رو دید آره ٬ با تو میشه رفت به پیش اون ستاره ها آره ٬ با تومیشه رفت کنار اون شقایقا با تو میشه زندگی کرد میشه از اقاقی گفت با تو میشه زندگی کرد میشه از اطلسی گفت تا تو هستی دل من عاشق میمونه تا تو هستی آبی روی دیوارای خونه مثل آسمون میمونه
در انجماد خاطره فکری مذاب میشود تصویر ناتمام من شکل حباب میشود سنگینی حضور تو کوهی دگر میشود یک خنده یک کرشمه جهان خراب میشود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:28 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
تمام روز میگشتم سراسیمه به دنبالت مبادا گم شوی در راه مبادا بد شود حالت چقدر آن روز هر چیزی شبیه غصه و غم بود و حتی صورت پاییز پر از باران و شبنم بود چرا خندیده بودم من به سوز گریه های تو چرا در آخرین لحظه نیافتادم به پای تو چرا هرگز نفهمیدم بدون تو پر از دردم تو شعری گرم و سوزانی برای خانه سردم
اختیاری در سفر نبود مرا رشته ای برگردنم افکنده دوست منزلم گه کعبه سازد گاه دیر می کشد هر جا که خاطر خواه اوست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:2 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
ضریح دستهایت را بکش بر درد پنهانم فدای چشمهای تو تمام عشق و ایمانم دل بشکسته را با دستهای تو زدم پیوند تو نگسل بار دیگر رشته امید و پیمانم تمام لحظه های من سکوتی گنگ و بی معناست تو بشکن با نوای خود حریم کلبه جانم در این شبهای تنهایی فقط یکدم نگاهی کن که با یکدم نگاه تو همیشه محو و حیرانم نیاز لحظه های من حضور آبی نامت که با بودن کنار تو بسان روح بارانم
تو که صد دل به موئی بسته داری کجا دل با من دل خسته داری دلم بشکستی و شادم که گویند تو الفت با دل بشکسته داری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 11:47 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
تو رو می خوام که چشات محرم رازه تو رو می خوام بیش از این به تو نیازه تو رو می خوام ای همه هستی دنیا ای شراب سرخ چشمات واسه من مستی دنیا نذار این قایق کوچیک گم شه تو وسعت گرداب نذار این شبگرد عاشق بمونه بی شب مهتاب نذار این رنده عشق بسوزه دلش کباب شه گل من نذار که دنیا رو سرش یه شب خراب شه تو رو می خوام که تو خوب و مهربونی واسه لحظه لحظه من نازنین تو همزبونی سفره دلم پر از خون شده مث یه قناری عطش دوری منو کشت نمی خوای یه روز بباری می دونم میاد یه روزی که میای واسه همیشه نقش اون خیال سبزت تو دلم میزنه ریشه چشامو به جاده بستم میای از مسیر غربت دل سرد و برفی من گر میگیره از محبت
صدای پایت خوش اهنگی بود برایم عمیق تر از مثنوی سکوتت گویا ترین نجواهای عاشقانه و نگاهت صمیمی ترین پیوند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:30 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره . . . به کسی توجه نمیکنه از کسی خجالت نمیکشه می باره . . . اینقدر می باره تا آبی شه آفتابی شه . . . ! ! ! کاش . . . کاش میشد مثل آسمون بود . . . کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی . . . بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده . . . انگار نه انگار که غمی بوده همه چیز فراموشت بشه . . . ! ! ! من همين جا به دلش بند شدم زير آن سقف بلند لب رودي كه به ژرفاي خيال مي ريزد پاي آن سرو تهي در بر باد خنك كز نفس شاخه گلي بر خيزد يادم آمد روي آن كوه و دشت نفسي رو به چمن ها مي كرد خبر آمدن دلكش آهو ها را به سكوت تپش قلب شقايق ها داد به تماشاي خراميدن كبك من شنيدم آن دم شر شر آب زلالي به شقايق ها گفت از خراميدن آهو در دشت مبادا كه گزندي به تو و چشم سياهت برسد اينك من به دور از اويم پر ز درد و وحشت تك و تنها و غريب زير شاخه ساري مي ترسم كه مبادا بي او از خراميدن آهو در دشت گزندي به من و چشم سياهم برسد اي غم اگر چه عهد تو بشكستم ام به مي نازم تو را كه به سر پيمان نشسته اي اي اشك هر چه ريزمت از ديده زير پا بينم كه باز بر سر مژگان نشسته اي
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی دلت میگیره . . . دست تقدیر این زمانم کرده هم رنگ خزان پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سراب هوشیار افتاده مستی در خرافات خرابی مهربانی کیمیا شد مردی دیریست مرده سر فرازی را چه داند سر به زیری سر سپرده میروم دلمردگی ها رو ز سر بیرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم به کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم در سرود افرینش نغمه ای موزون کنم در دو روز عمر خود بسیار دلمرده شدم بس ملامت ها کزین نا مردمان بشنیده ام سر دهم در گوش جانم موی همرنگ شبانم بسکه عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام زین سبب گردی ز خود خاکستر پاشیده ام گر بمانم یا نمانم بنده ی تنهای زمانم شمع داني كه دم مرگ به پروانه چه گفت گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب شب 26 دي . ساعت 22 . سال 1383 . سال پيش اين موقع اين شبو جشن گرفتيم يادته ؟
يادته تو كارت تبريك نوشته بودي : به ياد روزي كه مرا زنده كرد . يادته نوشته بودي : به من گفتن ....... ولي نگفتن بدون تو هر ثانيه برابر با هزار ساله . يادته چي بهم دادي ؟ يادته چي بهم گفتي ؟ حالا بگو من بدون تو چي كار كنم . حالا بگو ؟
امشب سالگرد اشنایی ماست میدونم یادته .
یادته گفتی چرا تنهایی ؟
خندیدم و گفتم چون هیچ مردی وجود نداره .
حالا بهت ثابت شد که هیچ مردی وجود نداره .............................
بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر چو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر
زمن به جرم تپیدن کناره میکردی بیا به خاک من و ارامیدنم بنگر
توکا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 20:7 توسط tookashakiba
|
|
||