|
|
|
|
|
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام ! اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام ! اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست . . . زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.
گفتی بمون با من بمون گفتم ميمونم گفتی با دلتنگی بخون گفتم ميخونم گفتم که مستم عاشق و ديوونه تو هر شب خرابم گوشه ميخونه تو گفتی ببندم عهد و با ياد تو بستم تاج غرورم رو زير پات شکستم گفتی که بايد عاشق و ديوونه باشم چون ساقی بايد می کش ميخونه باشم گفتی که دستام و بگير گفتم می گيرم گفتی که از عشقم بمير گفتم می ميرم گفتم و گريه کردم و پای تو ساختم اين دل سر به راه و آ سون به تو باختم گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم ((بايد برم)) براي تو فقط يه حرف ساده بود كاشكي ميديدي قلب من به زير پات افتاده بود شايد گناه تو نبود شايد كه تقصيره منه شايد كه اين عاقبت اين جوري عاشق شدنه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:25 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق ها می میرند . رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ به جا می ماندند آدم می گرید . قلبش میشکند در غم و اندوه سال ها می ماند لحظه های آخر همه عمر بشر مثل یک فیلم قشنگ قصه غصه هجران است . . . آمدي ناگاه در تقدير من قصه ات آوازه آفاق شد هرچه كردم از دلم بيرون روي هر نفس عشقت به دل مصداق شد آمدي سرگشته گشتم عاقبت در بيابان لاله اي كوچك شدم اين جنون را كي به من آموختي كاين چنين ديوانه رويت شدم سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه هميشه يك نفر ميره آدم و تنها ميزاره ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا ميزاره هميشه يك دل غريب يه گوشه تنها ميمونه يكي مسافر و يكي اين وره دنيا ميمونه
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 1:40 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا به آغوشت راه بده ، مي خواهم براي اولين بار ببوسمت . بيا چشمانمان را ببنديم . مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم . چشمانت را باز كن . لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس . ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم . اي تنها هم آغوش من ، بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام . وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ، از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد. ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند . میخواهم بدانی که تمام من با تو ناتمام میشود . به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه .
دستها بالا بود؛هر کسی سهم خودش می طلبید سهم هر کس می رسید داغ بود داغ تر از دل ما؛ نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست بجز یک پاسخ؟ پاسخ یک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ای رفته از برم به دیاران دور دست با هر نگین اشک به چشم تر منی هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست در خاطر منی
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:58 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
خاموش مي شوم و مكث مي كنم و تو آه مي كشي من گريه مي كنم ، ديوانه مي شوم . تو روي دفترم ، يك قلب مي كشي ، يك راه مي كشي ، من روي راه تو صد اشك مي چكم . تو قهر مي كني و يك ماه مي كشي ! من روي ماه نقش تو را مي كشم ! تو ناز مي كني آرام مي شوم . تو بامداد سبز آغاز مي كني ، يك را مي كشي ، يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشي . من سنگ مي كشم ، با چهره سياه تصويري از خودم دلتنگ مي كشم ، ... بي رنگ مي شوم . چون سنگ مي شوم آزرده مي شوم از دوري تو باز افسرده مي شودم . چه قدر دوست داشتم دل تنگي هاي اين روز را با تو تقسيم مي كردم . يا كسي بود براي درد و دل كردن . . . بماند ! آنقدر فاصله ها زياد شده كه هر چه قدر فرياد مي زنم ! ! ! گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر . . .
بارها شکست دل اما دلی دارم هنوز
وای بر دل آرزوی باطلی دارم هنوز روح و جانم را بردند ماهرویان سنگ دل وز پی دل میروم کین نیست آرامم هنوز بار اول را دلم گفت بیا من پی او رفتم و در طمع عشق روانم هنوز عشق اول در پی فرهاد خود در بیستون تیشه ای انداختم کانجاست فرهادم هنوز
آن هنگام که عکس ماه بر برکه کوچک دلم افتاد ای کاش دلم طوفانی از باران میشد و ماه در آن غوطه میخورد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:35 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
آزارم میدهی . . . به عمد . . . اما من آنقدر خسته ام . . . آنقدر شکسته ام که هیچ نمیگویم .
نه گله ای . . . نه شکوه ای . . . حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است . دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است . . . ! انتظار بی مفهوم است . . . ! نه کینه ای . . . نه بغضی . . . نه فریادی . . . فقط صدای نم نم باران . این منم که به وسعت دل زمین میگریم .
با تو زندانم ! با تو آزادم ! با تو قفس ! بی تو انبوهی از تضادم ! سرخ . سبز . صورتی . آبی زمزمه میکنم هر لحظه هرز بی تو بودن را بیهوده از بهشت سخن میرانیم تنها یک روز پریدن به آن طرف دیوار بهشت موعود نترس پرواز کن قناری آسمان برای تو بی انتهاست
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:44 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
نیازی نیست وجود نا آرامم را آرامش بخشی دستت را در دستم بگذاری نگاهت را در چشمان غمگینم بدوزی صدای نا منظم تپیدن قلبم را بشنوی بغض را از صدایم بگیری و عاشقانه در گوشم زمزمه کنی که دوستم داری به هیچ کدام نیازی نیست فقط به من اطمینان بده که قلبت تا ابد مال من است همین برایم کافی ایست
گل مهرت شکفته اندر این دل
چرا با این دلم داری تو مشکل ؟
کجایی تا ببینی حال زارم
که بی تو تا همیشه بی قرارم
دو چشمانم هوای گریه دارد
ولی دیگر ز خود اشکی ندارد
بیا تا این دلم آزاد گردد
ز شوق دیدنت دلشاد گردد
هجوم اشک های من
قندیل بسته است
در سرمای سخت هجران
شاید که تو از راه برسی
و هرم نفس هایت
بشکند این سکوت آشناسوز را
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
مینویسم یارا و بلند میخوانم . . . !
چقدر درد . . . چقدر غم . . . تنهایی . . . سکوت . . . سرما همدم این تن خسته. . .
یاد روزای پر از تلخ و شیرین دو نفره . .
روزایی که دو تایی دست تو دست هم تو کوچه های خلوت پرسه میزدیم. . .
و هرچند قدم به غار غار کلاغا میخندیدیم. . .
میگشتیم و خش خش برگا زیر پامون . روی برفا . . .
یاد روزایی که تو گریه میکردی و من از گریه تو گریم میگرفت. . .
یاد سیزده فروردین که تو . . .
یاد روزایی که من دانشگاه منتظر تو میموندم تا . . .
یاد روزایی که سرت میزاشتی روی پام تا آروم بشی و من مثل یه نی نی نوازشت میکردم . . .
یاد دوست دارم ها که تو گوشم زمزمه میکردی. . .
یاد اون تبسم های مغرور. . .
یاد غروبی که گفتی ماه من شو . . .
یاد روزی که گفتم روشنی زندگیم شو . . .
یاد گلایی که از باغچه کندم حالا خشکن توی گلدون. . .
یاد روزای آخر عاشقی . . .
یاد دست های گرمت که ازم گرفتی . . .
یاد در آغوش هم پریدن و دلواپسی . . .
یاد لب های سردت. . . یاد از یاد بردن من . . .
یاد از یاد نبردن تو . . . یاد گریه های آخرمون. . .
یاد لحظه خداحافظی . . .
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام یکسره بارانی ام یکسره طوفانی ام نقش دو صد خاطره آمده مهمانی ام قطره باران عشق نوش لب تشنه ام اشک دو چشمان من میشود ارزانی ام مانده ام از کاروان باورم اما نشد گوش دلم پیش تست تا کی می خوانی ام دانی چرا نوای عزا سر نمیکنم ؟ . . . تو صحبت من باورت نبود من ترک دوستی ز تو باور نمیکنم . . .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:16 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
باور ندارم که تو از پیش من رفته ای کلمات هرگز قادر نخواهند بود تا از احساس من نسبت به تو سخن گویند کلمات هرگز نمی توانند از حال من در فراق تو بنویسند باور ندارم که تو با من نیستی در بی تو بودن دل بی قرارم با واژه ی اشک و اندوه گره خورده است مرا ببین؛ ببین که چگونه زیر سنگ قبر جدایی ودوری و فراق تو؛همه ی وجودم شکسته است خدایا؛چگونه ساختن با این اندوه جاودانه رابه من بیاموز؛ چگونه سوختن را نیک میدانم
كاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود كاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غم ها نبود كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و از دريا نبود كاش بودي تا دور دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود كاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز و پر سرما نبود كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود
جز نقش تو در نظر نيامد ما را جز كوي تو رهگذر نيامد ما را خواب ار چه خوش آمد همه را در عهدت حقا كه به چشم در نيامد ما را
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 14:57 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
شب غزل های تو را میخوانم
که بگیرم ز نفس هایت پند خسته و مانده و سرگشته زار کنج دیوار نشستم تا صبح و به یاد تو که می افتادم غرق احساس قشنگی بودم غرق دریای عجیبی که تو باز لب ان ساحل دور من سرگشته در این ورطه سخت به امیدی که تو میگیری دست ناگهان زمزمه ای میشنوم از ره دور مرا می خوانی های . ای مانده در این تنهایی دست من گیر که فریاد رسم بهر تنهایی فرهاد رسم ای که محتاج دل شیرینی تو بگو باز چرا غمگینی دست من گیر مرا میبینی
تو بمان تو يكي با من باش شايد برود نقش رخت ز اسمان دل من ديگر نباشد ابري چشمان سر من توكا
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:16 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره غصه امده به پرس و جوي حال من خبر ندارد از فراق شكسته است بال من چه بي قرار مي زند ميان سينه قلب من چه پر هراس ميروند دقايق وصال من تو چون خيال بوسه اي ميان شاهراه هجر من هواي چشم هاي تو بريده است مجال من تويي شكسته از غم و منم اسير روزگار واي كه زندگي شده براي من غم و محال ترنم نگاه تو چو شبنمي به روي من حضور سبز و روشنت هميشه در خيال من پرنده مهاجرم بيا به اشيانه ات اه اگر وصال تو شود خيال خام من افق هميشه منتظر نشسته بر ره اميد واي اگر نيايي و رسد شب زوال من
اوقات خوش ان بود كه با دوست به سر شد باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود توكا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 23:51 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
عطش لبای سرخت
حس مبهم توی ذهنت مهر جاودان توی قلبت قطره اشکم توی چشمات من طلوع یه زمستون غروب یه بهارم عزیزم واسه تو دوست دارم خیلی کمه تو قشنگترین کلامی کاش میشد گفت و شنیدت عزیزم اینو میگم بدونی واسه همیشه توی قلبم میمونی تا همیشه هیچ کسم نمی تونه جا تو بگیره
عزیزم با این که رفتی : همیشه بهار باشه ثانیه های زندگیت غم ببینه از حسادت بشه بارون بباره توکا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:15 توسط tookashakiba
|
|
||