|
|
|
|
|
می دانم :
دلت برای اینکه نبض شعری و آن لباس زیبا قامت دلپسند ترا بپوشاند تنگ شده است . ولی کجا می توانی میزان ظلمت غم و اندوهی را که چون لباس سیاه تاریکی به قلب من سایه می افکند دریابی ؟ از حسرت شمع رفت افتاده بر طرف چمن یکجا صبا یکجا خزان یکجا گل و یکجا سمن برقع ز عارض بر فکن تا عالمی شیدا شود فوجی ز رو بعضی ز مو خلقی ز لب من از دهن چون در تکلم می شوی از حسرتت گم می کند سوسن زبان قمری فغان بلبل نوا طوطی سخن اندر خرامش های قو از طرف بتان میفته سرو از قد و آب از دوش رنگ از گل و حاجت را ز من ببرید خیاط ازل دو جامه بر اندام ما از بهر تو گلگون قبا از بهر من خونین کفن هر گه که نشستی ز پا میگرددش برگرد سحر شمع از زمین ماه از سما عقل از سر و روح از بدن پرسید از آن خورشید دو وصفی صبوحی گفتمش رخساره مه زلفان سیه چشمان غزال ابرو ختن ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود آوارگی کوه بیابانم آرزوست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:40 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
و کدامین جمعه پا در رکاب خواهد کرد و تو می دانی که قیامت جمعه خواهد بود و کدامین جمعه سفره دعای ندبه را جمع کرده و در محضرش زانو خواهیم زد به امید آن روز . . . باز دلم صحن و سرا گشته است کفتر گنبد طلا گشته است به شوق آن دلبر خوش رو روم زیارت ضامن آهو روم تیر دگر نمانده در ترکشم به هر قدم پیاله ای سر کشم مرا ببخش دائم الخرابم پیاله چشم و اشک شد شرابم امام من قبله ایران شده قسمت من حج فقیران شده ز آتش عشق به تاب و تبم ذکر غریب الغربا بر لبم وای بر آن کس که رضا ندارد شه نبود آنکه گدا ندارد گدا منم شاه تویی یا رضا اجر زیارت همه با رضا به عشق تو پرورده دایه ام شاه خراسان به تو همسایه ام آنانکه در جوار رضا آرمیده اند کفران نعمت است بهشت آرزو کنند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:30 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمان منتظر خود را به آبی بیکران آسمان دوختم : در آسمان به دنبال ستاره اقبال خود می گشتم تا شاید نور خود را بر پیشانی ام بتاباند ...... اما هر چه نگاهم را به دور دست های آسمان خیره کردم اثری از ستاره خود ندیدم ..... ستاره کوچکی که وسعت آن به اندازه دلم باشد .... دریغ از یک ستاره ...... حتی یک ستاره که برایم چشمک بزند ........ یک ستاره که در شب تار و تیره تنهایی ام سو سو بزند ... اما ... چرا ! آری من تو را داشتم که هر گاه دستهای سرد و بی روح خود را ملتمسانه به سویت دراز میکردم آنها را دردست های گرم خود می فشردی و مرا در آغوش پاک و معصومانه خود می گرفتی . آری نازنینم ... من تو را داشتم تو که هیچ گاه محبت های آسمانی خود را از من دریغ نداشتی . بارون میاد و میکشه دستی رو این پنجره ها اما تو هیچ وقت نمی یای دستی به این سر بکشی بارون میاد و میشینه لختی کنار پنجره اما تو هیچ وقت نمی خوای اینجا کنارم بشینی بارون غبار و میشوره از تن سرد پنجره پر از غبار تن من اما تو نیستی ببینی بارون میاد و می گیره تنهایی رو از پنجره تو رفتی تا تنهایی رو از بت سنگی بگیری بارون میاد و می ریزه غصه هاشو رو پنجره منم دلم می خواد بیای رو شونه هام اشک بریزی بارون یه قلب صاف دیده زیر همه پنجره ها اما دریغ از دل من هیچ وقت اونو تو ندیدی بارون میاد فصل خزون به دیدن پنجره ها خزون می مونم همیشه اگر تو بارون میشدی بس بود هر آنچه کردی با دل من در دامن این تیره شب مرده پرست با فقر سیاه طفل سر مایه مست قلب نفس بیکستان کشت شکست ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 16:23 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
(( رسول اکرم ( ص ) :
سالت الله ان یجعل حساب امتی الی لئلا تفتضح عندالامم فاوحی الله عز و جل الی یا محمد بل انا احاسبهم فان کان منهم ذله سترتها عنک لئلا تفتضح عندک . از خداوند خواستم که حساب امت مرا به من واگذارد تا پیش امتهای دیگر رسوا نشوند . خدای عزیز و بلند مرتبه به من وحی کرد : ای محمد من خودم حسابشان را رسیدگی می کنم و اگر گناهی از آنها سر زده پوشیده می دارم که حتی پیش تو نیز رسوا نشوند ! )) این سجده ها لبالب چرت و کسالت است این قلب های رفته حرا بی رسالت است در حج غفلت است دوباره طوافشان یوسف نمیخرند برای کلافشان امشب حروف طبل بسی جنگ می زنند پیشانی سکوت تو را سنگ می زنند جان علی چقدر ز اسلام خوانده ای ؟ در شقشقیه خطبه همام خوانده ای ؟ کو داستان دست عقیل آهن علی ؟ آن خطبه های کامل مردافکن علی معیار شیعگی مگر این حج و روزه است ؟ آب زلال منحصرا بین کوزه است ؟ شیعه زلال می شود و گل نمی شود مصداق اکل مال به باطل نمی شود دلها مگر نه مهبط فیض است ای رفیق ؟ دنیا مگر نه کهنه حیض است ای رفیق ؟ گاهی عوام در دل شب رعد می شوند برخی خواص هم عمر سعد می شوند اف بر دروغهای دکان دار شهرمان تزویر روزه های ربا خوارشهرمان اف بر عیش و نوش پران خدانما آن نان به نرخ روزه خوران خدانما اف بر نشستگان به ظاهر شتاب کن آن زاهدان ماه خدا را خراب کن اف بر برادران که به یوسف ستمگرند این ها به زعم خود پسران پیغمبرند !! یعقوب ! ما برادر یوسف نمی شویم گرگیم و هیچ منقلب از اف نمی شویم ! اصلا به ما چه مهدی زهرا نیامده !! یا هیچ کس به یاری مولا نیامده !! اصلا به ما چه چشم یتیمانمان گریست چیزی به سفره های فقیران شهر نیست اصلا به ما چه زاهد شب نیست چون علی کیسه به دوش نان و رطب نیست چون علی ما حرف مفت میزنیم اینجا کسی که نیست اصلا خدا و پیغمبر و روز حساب چیست ؟ همسایه ها گرسنه بخوابند ما پریم ما گوشت های شبهه به افطار می خوریم حالا بگو که روزه خود را نخورده ایم ؟ ما آبروی ماه خدا را نبرده ایم ؟ باور نکردی آنکه علی کشت زاهد است ؟ مولا اسیر فتنه یک مشت زاهد است ما عاشقان بورس به شاخص نمی رسیم در کربلا به تربت خالص نمیرسیم باید که بر صحیفه سجادیه گریست ! وقتی زمانه پیرو نهج البلاغه نیست از کوله های کهنه غذا در می آوریم خب راستش ادای تو را در می آوریم در روزگار سرد و کسل کنج عافیت شمشیر از غلاف خدا در می آوریم ما بی نماز ترین ها سر نماز خود را به شکل مرد گدا در می آوریم انگشتر عقیق تو را در می آوریم اشک تو را اگر چه جدا در می آوریم این شور و عشق و شعر و شعاری که بین ماست از بی بهانگی ست ادا در می آوریم در بین خطبه های تو شمشیر می کشیم در موسم جهاد عصا در می آوریم گیسو به خون خضابی محراب عدل و داد ما نیز کیسه های حنا در می آوریم کشکول و نام و تیغ تو در قهوه خانه در خلسه ها دلی ز عزا در می آوریم با ذکر یا علی مددی دست می دهیم دستی که سرد پیش برادر می آوریم صبر و سکوت تو مولا شکستنی ست می گفت : ستاره خفت بر می گردم وقتی که سحر شکفت بر می گردم سر تا سر خاک و افلاک را باید گشت دنبال کسی که گفت : بر می گردم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:13 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
به لحظه های بی کسی هوای کس نمیکنم هوای بال و پر زدن در این قفس نمیکنم خوشم جوانی ام گذشت چه باک از نبودنم برای رفتن از دلت نفس نفس نمیکنم اگر که لب بر آوری برای لب زدن به لب گزیدن لب تو را دگر هوس نمیکنم رسید وقت رفتنم چه حاصل از شکایتی گلایه یی ز دشمنم برای کس نمیکنم حلال باد جان من برای کشتنم بیا به قاتل جوانب ام نظر به عبث نمیکنم نفرین به جاده ها نکن تقصیر جاده نیست عزیز رو بغض خیس پنجره اینجوری اشکاتو نریز به دوروبر نگاه کنی قحطی مهربونیه حال کبوتر و نپرس بدجوری بالش خونیه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 10:33 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
او رفت . . . من خودم او را فرستادم ! ولی پس از رفتن او احساس کردم که هیچ کس را نمی توانم واقعا دوست داشته باشم . باور کنید ! هیچ نمیدانستم با نبود او عشق من هم برای همیشه میمیرد . ولی کاری نمی توانم انجام دهم . . . رفته بود . . . رفته بود و هر چه داشتم با خودش همراه برده بود . (( وداع )) را پس از درک این حقیقت تلخ ساختم . برو ای دوست برو ! برو ای شهره پالان صحبت بردوش ! دیده بر دیده من مفکن و نازم مفروش من دگر سیر سیرم ! بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست اف بر آن دامن پستی که تو را پرورده است کم بگو ! جاده تو ؟ مال تو کو ؟ بنده زر ! کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خو ! گر طلا نیست مرا تخم طلا مردم من ! زاده رنجم و پرورده ی دامان شرف آتش سینه صدها تن دلسردم من دل من چون دل تو صحنه دلقکها نیست ! دیده ام مسخره خنده چشمکها نیست ! دل من مامن صد شور و بسی فریاد است ضربانش جرس قافله زنده دلان تپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان تک تک ساعت پایان شب بیداد من است دل من ای شهره بد بخت هوس پرور پست شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است حیف از این قلب از این طرب پر از درد که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز پای آن هوس هرزه آنی کردم در عوض با من شوریده چه کردی ؟ نامرد ! دل به من دادی و تنها کردی صحبت از دل نکن . این لانه عاشق دل نیست دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست هان بگیر این دلت از سینه فکندیم بدور ببرش دور ... ببر ببرش تحفه ز بهر قبرم . مرده پرست شب و خلوت و ترانه تو ز باغ عاشقانه غزلی سرا تو ای دل به نوای دلبرانه سحری که خواهد آمد دلت از وفا شکافد شرری به جان ما کن تو به ذوق شاعرانه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 10:45 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
كنار پنجره خيال تنها نشسته ام و خوب مي دانم اين آخرين بار نخواهد بود كه ثانيه هاي غريب عمرم را با ترديد شماره مي كنم . من آن قدر به اين تنهايي خو كرده ام كه مي دانم ماهي تنگ بلور دچار احساس من است و اگر حتي در درياي طوفاني چشمانم رهايش كنم باز هم غمگين خواهد بود . مي دانم كه معجزه ها نخواهند شد . مي دانم اينجا در سياهچال زمان من غرق واپسين دل نوشته هاي دلتنگي خواهم بود . اسير واژه های سرد لحظه لحظه هاي بلند و تنها خواهشي كوچك شبيه يك پرسش از آخرين قطار زندگي دارم ؟ آيا كنار اين همه تنهايي بي حد كسي خيال مرا به ياد خواهد داشت ؟ كسي صداي شاعرانگي ام را در شب مهتابي شنيده و سراغ حال مرا از قصه مي گيرد ؟ گمان نمي كنم : حتي ستاره اي به ياد من باشد من امشب از دو بیتی از غزل از گریه سرشارم سرم را می گذارم باز هم بر شانه ی تارم پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند که تو شعر مجسم باز می آیی به دیدارم دو زانو می نشینی روی زیر اندازی از چشمم نگاهم می کند چشمی که عمری کرد انکارم دل من گر چه چشم زخمی اسفندیار آخر مگر من می توانم ز نگاهت دست بردارم تو خواهی رفت و خواهم ماند با شعر و دو تار - اما به دندان پشت دستم می نویسم : دوستت دارم امشب شبیه شمع سراپا گریستم دور از نگاه مردم دنیا گریستم مهتاب مرد زندگی ام رنگ غم گرفت پایان جشن آینه ها را گریستم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:51 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
باز تو تنهايي خودم گم شدم ديگه كم كم دارم به اين نتيجه مي رسم كه ديگه خدا به من نگاه هم نمي كنه ؛منو دوست نداره به روي بلند ترين قله زندگيم مي ايستم فرياد مي زنم : كه اي خدا مرا درياب مرا به دست فراموشي نسپار نگذار اين گونه به حال خود رها شوم اين گونه در سرازیری مرداب وار زندگي غرق شوم خسته ام ....... خسته خدا هيچ پناهگاه امني جز تو ندارم . ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم يار من گم شده است گاه گاهي گذري مي کند از کوچه ما نه بهار است، نه پاييز، نه تک بيت غزل يار من يک درياست يار من رايحه اي خوش نام است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:40 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
بـا تـــوام . . . تـــو کـــه چشــات بـــه حرمتــه تمومــــه دنیــــاست بــا تـــوام . . . تـــو کـــه صــدات بـــه وسعتــه تمومــــه قلبهـــاست بــا تـــوام . . . تـــو کـــه نگـــات بــــه پاکیــــه ساحــــل دریـــاست نکنـــــه یـــــادت بــــــره موقع اجابت دعا یکی هست . . . ملتمس دعا از تو بوده
باورم کن باورم کن بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:40 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
به تو تقدیم میکنم : تمام احساسات درونم را که مشتاقانه تو را طلب می کنند . به تو تقدیم میکنم : لحظه لحظه های دلتنگی ام را که به وسعت تمام روزهایی است که بی توسر کرده ام. و به تو تقدیم میکنم : عشق را که در تپشهای قلبم و در اشتیاق چشمان همیشه منتظرم یافتم. این ارزشمند ترین هدیه من به توست . گوشه ای از قلبت پنهانش کن. و با خورشید مهربانیت نگهبانش باش.همیشه در خاطرم خواهی ماند. پنجره،ابر،کوچه واژه هایی تازه تر زندگی،من،فردا جمله هایی خسته تر لحظه لحظه فاصله تا فاصله شوق زندگانی از من می شود باز دورتر آری بی تو اینچنین سرخورده ام در زندگی فصل فصلِ قصه هایم رنگ پائیز و غروب بی تملّق بی تو من افسرده ام در زندگی حسی در من نیست برای بودنم عشقی هیچ حتی برای یک غزل بی تو من پائیزیم در باورم سرد و بی رنگ و غریب پائیز سرد تنم لبریز تنها یک نگاه گرم توست چون تویی آتش سینه سوز قلبِ زندگی من نیازم...
دلم به وسعت پرهاي آبي ستارگان گرفته به مهرباني سرد باران به آرامي نوازش هاي مادرانه به آرامش طولاني يك دعا دلم به اندازه ي تمام خوبيهايت گرفته ! ! ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:0 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
باز فریادت می زنم می دانم که می آیی و سکوت پنجره را می شکنی.
می دانم تو بهاری خواهی بود برای دل زمستانی ام. می دانم چشمان منتظرم را با دیدنت به شوق خواهی آورد. می دانم برای درخت خشکیده ام ابری پر باران خواهی شد می دانم که خواهی آمد پس بیا که منتظرت هستم بی آنکه در رکود نشستن باشم. اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر وجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه گودال قتلگاه ، پر از بوي سيب بود يك دشت، سيب سرخ ، به چيدن رسيده بود دیوارای آیــینه بندون"زائرا با چشم گریون من هـــوای گریه دارم مثل ازدحـــــام بارون باز چــقد دلم گرفته"دورکــــعت نمــــاز حاجت می شم عین اون کبوتر که نشسته توی ساحت
وقتی قرار باشد من بی قرار تو باشم و تو تنها قرار زندگیم از هر چه قرار غیر تو باشد " خواهم گذشت....!!! " |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:19 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
توبه از جرم و خطا حال سحر می خواهد
خلوت نیمه شب اشک بصر می خواهد وادی طور همین هیات هر ساله ماست دیدن نور خدا اهل نظر می خواهد سختی گردنه عشق زمینت نزند راه پر پیچ و خمش مرد سفر می خواهد صرف این سینه زدن ها به مقامی نرسی محرم راز شدن دیده تر می خواهد عمل زینب کبری به همه ثابت کرد سر شکستن ز غم دوست جگر می خواهد جهت بخشش هر سینه زنی حضرت حق محشر از مادر سادات نظر می خواهد سر عباس به نی پند ظریفی دارد غیر خورشید سماوات قمر می خواهد خاک زمین و روی تو باور نمی کنیم آن روز سر به دامن زهرا گذاشتی دخلم که پر نشد جگرم را فروختم تدبیر شد بلا و سرم را فروختم تا گفتم السلام علیک دلم شکست تا کاملش کنم سحرم را فروختم خورشید را به قیمت دریا خریده ام در روی دوست چشم ترم را فروختم گفتند ناله مکن که مگر راه وا شود اینگونه شد که من هنرم را فروختم در کوی عارفان خبر مرگ می خرند رد می شدم شبی خبرم را فروختم ما را ز حبس عشق مترسان که پیش از این از شوق حبس بال و پرم را فروختم یادت که هست وعده روز جدائی ام تو قول داده ای که کنی کربلائی ام حال که وعده عمل کردی ای عزیز به خاک تربتت قسم جان فدائی ام این سیل پا گرفته فقط دست گرمی است ما گریه را برای محرم گذاشته ایم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 20:15 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام ! اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام ! اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست . . . زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم.
گفتی بمون با من بمون گفتم ميمونم گفتی با دلتنگی بخون گفتم ميخونم گفتم که مستم عاشق و ديوونه تو هر شب خرابم گوشه ميخونه تو گفتی ببندم عهد و با ياد تو بستم تاج غرورم رو زير پات شکستم گفتی که بايد عاشق و ديوونه باشم چون ساقی بايد می کش ميخونه باشم گفتی که دستام و بگير گفتم می گيرم گفتی که از عشقم بمير گفتم می ميرم گفتم و گريه کردم و پای تو ساختم اين دل سر به راه و آ سون به تو باختم گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم ((بايد برم)) براي تو فقط يه حرف ساده بود كاشكي ميديدي قلب من به زير پات افتاده بود شايد گناه تو نبود شايد كه تقصيره منه شايد كه اين عاقبت اين جوري عاشق شدنه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:25 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
(( ما احب عبد عبدالله الا اكرمه ربه )) وقتي بنده اي بنده اي ديگر را براي خدا دوست دارد خدا او را گرامي مي كند . ( نهج الفصاحه ) بايد براي مثل تو گريانمان كنند هم صبح و هم غروب پريشانمان كنند بايد براي مثل تو ابر بهار شد بايد براي مثل تو بارانمان كنند ما آدم توئيم به توحيد چشم تو سجده مي آوريم كه انسانمان كنند حالا كه سائل كرم خانه ات شديم اصلا بعيد نيست سليمانمان كنند اين اشك ها نتيجه اسلام زينب است پس گريه مي كنيم مسلمانمان كنند گيرم برایت سينه عريان نداشتيم يك شب خلاصه مي رسد عريانمان كنند فردا كه روز آه و پريشاني همه است زهرا اگر گذاشت پريشانمان كنند با همان قطره اشكي كه ندارم آقا سيئه دارم و فيض حسناتم دادند
ما را ز خاك كرب و بلا آفريده اند با ذوق چشم هاي خدا آفريده اند ما را ز خاك و يكصد و ده خمره شراب تنها به عشق آل عبا آفرده اند ما را شهيد اشك و محن آفريده اند عاشق تر از اويس قرن آفريده اند امر خداي عز و جل بوده از ازل ما را براي سينه زدن آفريده اند
کبوتر دل به زیارت تو پر میگیرد ای خورشید آسمان عشق من را به سوی خود بخوان و در حرم امن خود دل رمیده من را پناه ده حال که مرا لایق زیارت حرمین می دانی دستم بگبر مددکارم باش بگذار تا آخر عمرم با افتخار بگویم که گر رضا شد ضامن سفرم حسین نیز با نگاهی مرا همنشین فطروس کرد بگذار به خود ببالم و به همگان با فخر بگویم آن که بود ضامنم شاه طوس است بس آن که هست ضامنم شاه بی سر حسین است بس
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 17:38 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق ها می میرند . رنگ ها رنگ دگر می گیرند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ به جا می ماندند آدم می گرید . قلبش میشکند در غم و اندوه سال ها می ماند لحظه های آخر همه عمر بشر مثل یک فیلم قشنگ قصه غصه هجران است . . . آمدي ناگاه در تقدير من قصه ات آوازه آفاق شد هرچه كردم از دلم بيرون روي هر نفس عشقت به دل مصداق شد آمدي سرگشته گشتم عاقبت در بيابان لاله اي كوچك شدم اين جنون را كي به من آموختي كاين چنين ديوانه رويت شدم سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه هميشه يك نفر ميره آدم و تنها ميزاره ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا ميزاره هميشه يك دل غريب يه گوشه تنها ميمونه يكي مسافر و يكي اين وره دنيا ميمونه
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 1:40 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
ازساعت متنفرم از اين اختراع غريب بشر !!! كه مدام جاي خالي حضورت را به رخ دلتنگي هاي تنهاييم مي كشد . . . از چيزي به نام زمان !!! كه جز سايه هاي غمگين عقربه ها را كه به دنبال هم ميدوند به دنبال نخواهد داشت . نمي دانم . . . !!! برايم عجيب است كه به دنبال چه چيز اين چنين در پي هم روانند . . . !!! جالب است : زمانی که این چنین من و تو به دنبال هم میدویدیم چیزی جز جدایی . تنهایی . حسرت را برایمان به همراه نداشت و حالا این عقربه ها به دنبال چه چیز اینگونه در تلاطمند . . . !!!! اين چه حسي است !!! شاید اين همان حس نهفته در وجود من باشد که حتی در نبودت باز نمي ايستد . . . !!! اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است غمي نيست همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست باز روحم هوس روي پريروي تو كرد ميل پرواز در آفاق سر كوي تو كرد باز روحم نيمه شب ديوانه شد ياد زنجير . پريشاني گيسوي تو كرد باز روحم قفس تن را شكست پر زد و ياد پرستوي تو كرد خفته در بستر گل شبنم صبح سحري عطر گلها همه را عطر تن و موي تو كرد سير آفاق نمودم بي تن خسته خويش اين اگر كرد فقط جذبه جادوي چشم تو كرد سکوتم را به باران هديه کردم تمام زندگي را گريه کردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاکي رسيدم تکيه کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:27 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا به آغوشت راه بده ، مي خواهم براي اولين بار ببوسمت . بيا چشمانمان را ببنديم . مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم . چشمانت را باز كن . لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس . ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم . اي تنها هم آغوش من ، بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام . وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ، از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد. ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند . میخواهم بدانی که تمام من با تو ناتمام میشود . به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه .
دستها بالا بود؛هر کسی سهم خودش می طلبید سهم هر کس می رسید داغ بود داغ تر از دل ما؛ نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست بجز یک پاسخ؟ پاسخ یک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ای رفته از برم به دیاران دور دست با هر نگین اشک به چشم تر منی هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست در خاطر منی
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:58 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي كه چيزي رو جايي ميخوني كه خودت حسش كرده بودي .
بعد ميبيني كه كس ديگه اي هم حسش كرده لذت مي بري . هميشه نسبت به دست ها و نگاه ها حس خاصي داشتم . . . ! ! ! شايد هر كسي برای شناخت آدمها راهي داره. . . يكي قيافه . . . يكي بو . . . !!! ولی برای این که بتونم یه حس قشنگ حس کنم چشم ها و دست ها همیشه برای من یه حس خاص به همراه داشتن حسی که تو زندگی آدما یه بار بیشتر به وجود نمیاد . . . اگه اون روز دستم شکسته بود من نمیتونستم دست تو رو لمس کنم هیچ وقت (( چشم تو چشم )) نمیشدیم من مجبور نمیشدم به چشمای تو نگاه کنم تا اون چشمای مشکی نافذ تا عمق وجود من پیش بره قلبم به لرزه در بیاره . . . از اون روز به بعد دوست داشتم هر چی آدم چشم مشکی رو زمین هست کور کنم میدونی چرا ؟؟ می دونی هر وقت که یادم میاد (( چشمای منم شبیه چشمای توئه )) چه حالی بهم دست میده ؟ ؟ ؟ ؟
مطمئن باش و برو
چشم تو بزرگترین معلم من است که عشق را به من آموخت و امان از نفرت که بذر آن را چشم هایت در دلم کاشت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:55 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم :
ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورم نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم . یاد گرفتم به کسی اعتماد نکنم . یاد گرفتم که باید با تنهایی خودم باشم کسی به خلوتم راه ندم . یاد گرفتم زندگی یه مسیر مستقیم که باید تنها بدون تو تا آخرش برم . یاد گرفتم که خیلی راحت بگم . . . نه . . . نه . . . نه . . . حالا بر جاده های تهی چه می گذرد ؟ حالا که آبها رفته اند عبورها رفته اند و احساسها و اشکها و مشاهده را و قدم ها و گامهای مکاشفه را برای ابد به عدم برده اند اگر چه مقصد دریا بود اگر چه راه بی انتها بود اگر چه آرزوها تو بودی حالا بر جاده های تهی جز هیچ جز هیچی از همه چیز . . . دیدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگاه گفته بودند از من و هرچه در من نهان بود می رمیدی می رهیدی یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش می کشیدی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:0 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتهاست که به دنبال خود می گردم بالای ساعتهای بی قرار در خاک ترک خورده باغچه لابه لای دیوان حافظ کنار تپه های کهنه ولی هیچ اثری از من نیست !!! تپش های قلبم کند و نا مرتب شده است حتی پاهایم را هم به یاد نمی آورم !!! بیچاره روح خسته ام که میان زلال عشق و فرار از پوچی آواره مانده است !!! ولی دستهایم را می شناسم و می خوانم !!! صدای مهیب صاعقه ای از دل آسمان تکانم میدهد به سمت پنجره می روم و آن را می گشایم .... خسته از این ذهن همیشه ابری که گویی خیال بارش ندارد در سودای نزول بارانم !!! ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم به دو گونه لطیفت به دو چشم اشک ریزم که به راه عاشقیها ز بلا نمیگریزم به تو ای فرشته من گل من ترانه من که جدایی از تو باشد غم جاودانه من چون تو در برم نباشی غمه بی شمار دارم تو بدان که با غمه تو غمه روزگار دارم اندکی آهسته تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:34 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
خاموش مي شوم و مكث مي كنم و تو آه مي كشي من گريه مي كنم ، ديوانه مي شوم . تو روي دفترم ، يك قلب مي كشي ، يك راه مي كشي ، من روي راه تو صد اشك مي چكم . تو قهر مي كني و يك ماه مي كشي ! من روي ماه نقش تو را مي كشم ! تو ناز مي كني آرام مي شوم . تو بامداد سبز آغاز مي كني ، يك را مي كشي ، يك عالمه فلوت پر آهنگ مي كشي . من سنگ مي كشم ، با چهره سياه تصويري از خودم دلتنگ مي كشم ، ... بي رنگ مي شوم . چون سنگ مي شوم آزرده مي شوم از دوري تو باز افسرده مي شودم . چه قدر دوست داشتم دل تنگي هاي اين روز را با تو تقسيم مي كردم . يا كسي بود براي درد و دل كردن . . . بماند ! آنقدر فاصله ها زياد شده كه هر چه قدر فرياد مي زنم ! ! ! گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر . . .
بارها شکست دل اما دلی دارم هنوز
وای بر دل آرزوی باطلی دارم هنوز روح و جانم را بردند ماهرویان سنگ دل وز پی دل میروم کین نیست آرامم هنوز بار اول را دلم گفت بیا من پی او رفتم و در طمع عشق روانم هنوز عشق اول در پی فرهاد خود در بیستون تیشه ای انداختم کانجاست فرهادم هنوز
آن هنگام که عکس ماه بر برکه کوچک دلم افتاد ای کاش دلم طوفانی از باران میشد و ماه در آن غوطه میخورد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:35 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
در اين آشفته بازار زندگي من تنها ترين تنهام كاش مي شد جايي باشم دور از همه دور از هر حرف و حديثي . . . تا توانستم به همه اعتماد كردم و ديگران از اعتماد من سوء استفاده كردن پس دیگر نمیتوان به کسی اعتماد کرد . . . ديگر نمي دانم چه بايد بگویم دلم مي خواهد مي توانستم برگردم به گذشته همه چيز را از اول درست ميكردم به هركسی اعتماد نمی کردم . . . كاش مي توانستم . . . كاش جایی برای اعتماد باقی مي ماند تا بتوانم حرفهايي كه در قلب خسته ام نگه داشتم ام را بگویم . . . ديگرتحملی برای سنگيني درد و رنج باقی نمانده است . ديگر حتي گريه هم آرامم نمي كند مي خواهم فقط تنها باشم . . . تنها چون هيچ گوشي در اين دنيا پر از دروغ و نيرنگ لايق شنيدن صداي قلب خسته من را ندارد . . . گوشی برای شنیدن حقایق نيست. مگر من چه كردم كه با من اين طوري رفتار مي كني خداي من . . . ! باور كن ! ديگر تحمل ندارم ديگر نمي توانم در این دنياي پر از فريب زنده باشم زندگی کنم شاهد از بین رفتن تندیس هایی باشم که زمانی برای آن جان خود را فدا میکردیم . . . خداوندا ما را چه شده . . . ؟ مگر غیراز این است که ما اشرف مخلوقاتیم . . . ! ! ! پس آن تفکر برتر را چه شده . . . !!!! خداوندا مرا دریاب که بیش از هر زمان دیگری نیازمند یاری توام . . . خداوندا . . . كمكم كن . . . خدايا . . . مرا دریاب . . . مرا دریاب . . .
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم از رفتن من باش شاد
ازعذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو زودتر از من رفته ای
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
هرز نکن ثانیه های قفس را شتاب کن . . . ! ناب ترین لحظه من که بسی خوشایند تر از پرواز است . رویای پرواز با تو است . . . ! بیا در رویا غرق شویم .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
کجا مسافر تنها ؟ کجا بدون سوار . . . ! مرا به دست کویر و سکوت خود مسپار . . . ! مرو که وقت سفر وقت رفتن من بود . . . ! و روز آمدنت در دلم نشد تکرار . . . ! مخوان ترانه به گوش خسته من . . . ! من آن کویر برهنه من آن اسیر غبار . . . !
عشق رازی ست اشک رازی ست لبخند رازی ست شک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگوئی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا، ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشههای ترا دریافتهام با لبانت برای همه سخنها گفتهام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریستهام برای خاطر روشن با تو گریستهام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خواندهام زیباترین سرود ها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودهاند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگوید زیرا که من ریشههای ترا دریافتهام زیرا که صدای من است با صدای تو آشناست
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم در لباس فقر کار اهل دولت میکنم تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام در کمینم و انتظار وقت و فرصت میکنم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:55 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
آزارم میدهی . . . به عمد . . . اما من آنقدر خسته ام . . . آنقدر شکسته ام که هیچ نمیگویم .
نه گله ای . . . نه شکوه ای . . . حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است . دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است . . . ! انتظار بی مفهوم است . . . ! نه کینه ای . . . نه بغضی . . . نه فریادی . . . فقط صدای نم نم باران . این منم که به وسعت دل زمین میگریم .
با تو زندانم ! با تو آزادم ! با تو قفس ! بی تو انبوهی از تضادم ! سرخ . سبز . صورتی . آبی زمزمه میکنم هر لحظه هرز بی تو بودن را بیهوده از بهشت سخن میرانیم تنها یک روز پریدن به آن طرف دیوار بهشت موعود نترس پرواز کن قناری آسمان برای تو بی انتهاست
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:44 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
حق با توست که می خندی. همیشه حق با توست! دیروز حق با تو بود و همین حالا هم حق با توست. . . اما فردا حق با کیست؟ با آنکه تردید می کند یا آنکه می خندد هنوز؟ در سکوت من خیره نشو. سکوتم هیولای ترسناکی است که در چشمهای خیره ، خیره می شود. به چشم های من نگاه کن. من با چشم های تو حرف می زنم . و تو سعی کن که با چشم هایت بخندی. زیرا که من به دهان هیچ کسی اعتماد ندارم. و تو در چشمانت راه می روی، می دوی و می ایستی و باز هم می خندی ... خنده هایت گواه این است که هرگز وجودت شنیده های مرا هرگز نشنیده و خنده هایت گواه این است که گویی هرگز حلقه های اشک مرا ندیده خنده هایت .......................... گویی هرگز ..............
يک روز مي آيي آري٬ قلبم گواه همين است
بعد از اين هيچ دلي مثل دلم تنها نيست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:16 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
نیازی نیست وجود نا آرامم را آرامش بخشی دستت را در دستم بگذاری نگاهت را در چشمان غمگینم بدوزی صدای نا منظم تپیدن قلبم را بشنوی بغض را از صدایم بگیری و عاشقانه در گوشم زمزمه کنی که دوستم داری به هیچ کدام نیازی نیست فقط به من اطمینان بده که قلبت تا ابد مال من است همین برایم کافی ایست
گل مهرت شکفته اندر این دل
چرا با این دلم داری تو مشکل ؟
کجایی تا ببینی حال زارم
که بی تو تا همیشه بی قرارم
دو چشمانم هوای گریه دارد
ولی دیگر ز خود اشکی ندارد
بیا تا این دلم آزاد گردد
ز شوق دیدنت دلشاد گردد
هجوم اشک های من
قندیل بسته است
در سرمای سخت هجران
شاید که تو از راه برسی
و هرم نفس هایت
بشکند این سکوت آشناسوز را
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونی ؟ . . . تو یه لحظه نگاهت میوفته تو نگاه یه آدمی . . . می بینی که داره ته چشماتو می بینه توی دایره ی چشمای خودت . . . می بینی این یکیه که بلده تو رو از توی چشمات بخونه . . . قلبت مچاله میشه و می ریزه پایین . . . نگاهتو از نگاهش می کشی بیرون و یه جای دیگه را نگاه می کنی . . . ممکنه صدای قدماشو بشنوی که داره میاد طرفت که بگه خوندمت . . . کاش میشد اصلا این اتفاق نیوفته . . . میدونی ؟ . . . اسیر چشمای یه غریبه شدن . . . خالی شدن از تمام چیزهای پر . . . لرزش ابدی قلبت به جای تپش . . . میدونی ؟ . . . به این اعتقاد دارم : دل آرام گیرد به یاد و نام . . . (( خدا ))
در غربت غریب لحظه های بی کسی و فرا روی نگاه یخ زده خورشید اشک در دیدگانش خیمه زده است که نقش بسته در آن هزار و یک قصه از غصه های فردا آفتاب در میان دستانش رنگ باخته است و اشک نیز توان فروچکیدن ندارد با هزاران زبان رنگارنگ همراه با زمزمه های دلتنگی با تو میگویم باور کن با تو بودن یعنی پرواز تا اوج
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند فریاد اگر از کوی خود وز رشته گیسوی خود بازم رهاند
انگار که از دیدن خود ترسیدم
حالا که جوانی مرا دزدیدی
ای کاش تو را شکسته تر میدیدم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:6 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
مینویسم یارا و بلند میخوانم . . . !
چقدر درد . . . چقدر غم . . . تنهایی . . . سکوت . . . سرما همدم این تن خسته. . .
یاد روزای پر از تلخ و شیرین دو نفره . .
روزایی که دو تایی دست تو دست هم تو کوچه های خلوت پرسه میزدیم. . .
و هرچند قدم به غار غار کلاغا میخندیدیم. . .
میگشتیم و خش خش برگا زیر پامون . روی برفا . . .
یاد روزایی که تو گریه میکردی و من از گریه تو گریم میگرفت. . .
یاد سیزده فروردین که تو . . .
یاد روزایی که من دانشگاه منتظر تو میموندم تا . . .
یاد روزایی که سرت میزاشتی روی پام تا آروم بشی و من مثل یه نی نی نوازشت میکردم . . .
یاد دوست دارم ها که تو گوشم زمزمه میکردی. . .
یاد اون تبسم های مغرور. . .
یاد غروبی که گفتی ماه من شو . . .
یاد روزی که گفتم روشنی زندگیم شو . . .
یاد گلایی که از باغچه کندم حالا خشکن توی گلدون. . .
یاد روزای آخر عاشقی . . .
یاد دست های گرمت که ازم گرفتی . . .
یاد در آغوش هم پریدن و دلواپسی . . .
یاد لب های سردت. . . یاد از یاد بردن من . . .
یاد از یاد نبردن تو . . . یاد گریه های آخرمون. . .
یاد لحظه خداحافظی . . .
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام یکسره بارانی ام یکسره طوفانی ام نقش دو صد خاطره آمده مهمانی ام قطره باران عشق نوش لب تشنه ام اشک دو چشمان من میشود ارزانی ام مانده ام از کاروان باورم اما نشد گوش دلم پیش تست تا کی می خوانی ام دانی چرا نوای عزا سر نمیکنم ؟ . . . تو صحبت من باورت نبود من ترک دوستی ز تو باور نمیکنم . . .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:16 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
به چشم حرف و کلام و دهان را گرفته ای . حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش از این غزل تمام بیان را
گرفته ای . اردیبهشت نیست که اردی جهنم است لبهای سرخت که دهان را گرفته ای .
عشقم جسارت است ببخشید یک سوال ! با اخمت کجای جهان را گرفته ای ؟
شما که بی ادبی نخواندی پس کجا ؟ کِی د کترای زخم زبان را گرفته ای؟
عشقم جواب نامه ندادی بس نبود ؟ دیگر چرا کبوترمان را گرفته ای ؟
عشقم اجالتاًً برویم آخر غزل نه اینکه وقت نیست امان را گرفته ای !
اما به ما نیامده دل کندن از شما با آن که میلاد مرا نادیده گرفته ای .
و زنگ نعره یی در گوش شبها نیست اگر اکنون هجوم درد و تنهاییست نخواهم رفت . خواهم ماند و روزی با تو خواهم خواند سرودی را که از چشمم نمی خوانی حدیثی را که جز رویا نمی دانی برایت مهربان بودم تو می دانستی و نا مهربان بودی به پایت زندگی دادم تو رنجم دادی و در فکر جان بودی گرفتی هر چه از من بود و چون دشمن مرا پابستی و رفتی چو ترسیدی که بگریزم پل پیوند ما بشکستی و رفتی بترس از من بترس از من از این سیل جدا افتاده مغرور بترس از من بترس از من که با عشقم نگاهت میکنم از دور
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:58 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر به جمع خستگان به گوش دل شکستگان
آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سواله
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا خالق انسان .
به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان
(( سال نو مبارک))
(( سال نو مبارک)) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:55 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
آخر ماجرا رسيد گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد تو مي روي و آينه پر مي شود از بي كسي از من سفر مي كني و به مرگ قصه مي رسي ببين كه آب مي شود قطره به قطره قلب من مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن تو جامه دان پر مي كني من خالي از جان مي شوم يك لحظه در چشمم ببين ببين چه ويران مي شوم بعد از تو با من چه كنم؟ با من بي پناه من؟ كجاي شب پنهان شوم؟ كجاي اين عاشق شكن؟ تو مي روي و جان من گور ترنم مي شود خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي شود چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من گریه کنم یا نکنم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:50 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تو چقدر تنهام در لحظه های غربیانه ی نبودنت.
بگویم.
رویم بگشایی.
بنوشم تا در ساحل مهربان دستانت کمی بیاسایم.
همه غربت را از من بگیری.
نامردمی بگیری.
يک نفر آنطرف پنجره بسته تو را مي خواند و نسيم لاي اين پرده آويخته را مي کاود تا تو را در يابد نور خورشيد که از منزل پر مهر خدا آمده است لب درگاه تو در يک قدمي مي ماند قلب اين پنجره از دست غم پرده به تنگ آمده است پرده را برداريم دل اين پنجره را باز کنيم تا که آن نور سپيد به سلامي آرام لب اين قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند گوش کن يک نفر در تو تو را مي خواند و خدايت آرام در دل تنگ تو آهسته تو را مي کاود باید به قافیه هایم دوباره سر بزنم از وزن و قافیه طرحی سپیدتر بزنم طرحی شبیه نگاهت سپید و خوش آهنگ شاید به سمت نگاهت دوباره پر بزنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:51 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
بدترين درد اين نيست كه عشقت . . . بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري . . . بدترين درد اين نيست كه عشقت . . .
بدترين درد اينم نيست كه عاشق يكي باشي و اون . . . بدترين درد اين است يكي بميره . بعد از مرگش بفهمي كه
دوستت داشته......!!!
در سکوت شب بی ستاره
وقتی که در من حس مردن جان بگیرد شعری به وزن عاشقی پایان بگیرد شعری که می خواهد ببارد تا خود صبح بر ناز چشمانت بلا گردان بگیرد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 20:6 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
سوختم
باران بزن شايد تو خاموشم كني،
شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني،
اه باران من سراپاي وجودم اتش است
پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:13 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
میشه با تو رفت و گم شد تو سیاهیهای شب میشه با تو رفت و پر زد تو هوای سرد و بارونی شب میشه از تو یادگاری روی دیوارا نوشت میشه از تو خط به خط شعری نوشت حرفی نوشت میشه در تو گم شد و دنیای خوبیهارو دید میشه در تو گم شد و آبی زندگی رو دید آره ٬ با تو میشه رفت به پیش اون ستاره ها آره ٬ با تومیشه رفت کنار اون شقایقا با تو میشه زندگی کرد میشه از اقاقی گفت با تو میشه زندگی کرد میشه از اطلسی گفت تا تو هستی دل من عاشق میمونه تا تو هستی آبی روی دیوارای خونه مثل آسمون میمونه
در انجماد خاطره فکری مذاب میشود تصویر ناتمام من شکل حباب میشود سنگینی حضور تو کوهی دگر میشود یک خنده یک کرشمه جهان خراب میشود |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:28 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم !!! فقط می دونم دارم غرق میشم . دارم در اشک غرق میشم . منطقی نبود !!! شایدم بود . آخرش باز ... میرسم به تو ... تو ... سکوت میکنم ٬ گیج میخورم و میچرخم همه ی ابرها ی آسمان رو گریه میکنم تو همه ی خورشید بی صدا ٬ بی کلام ٬ بی مرز ... می خوام در اوج فریاد بزنم و بگم ... آخه این حق من نبود ...این آشفتگی ٬ گناه من چی بود ؟؟؟... چرا باید ...یعنی این سهم من نبود ؟؟؟خورشید را پناه میبرم ... باز از یاد توغافل شده ام !!! باز در اوج تنهایی ... در اوج نا امیدی ... خدایا بتاب که فقط به تو نیازمندم ... خدایا بتاب ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 10:44 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
تمام روز میگشتم سراسیمه به دنبالت مبادا گم شوی در راه مبادا بد شود حالت چقدر آن روز هر چیزی شبیه غصه و غم بود و حتی صورت پاییز پر از باران و شبنم بود چرا خندیده بودم من به سوز گریه های تو چرا در آخرین لحظه نیافتادم به پای تو چرا هرگز نفهمیدم بدون تو پر از دردم تو شعری گرم و سوزانی برای خانه سردم
اختیاری در سفر نبود مرا رشته ای برگردنم افکنده دوست منزلم گه کعبه سازد گاه دیر می کشد هر جا که خاطر خواه اوست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 22:2 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
من امشب از دو بیتی از غزل از گریه سرشارم سرم را میگذارم باز هم بر شانه ی تارم پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند که تو شعر مجسم باز می آیی به دیدارم دو زانو می نشینی روی زیر اندازی از چشمم نگاهم می کند چشمی که عمری کرد انکارم دل من گرچه چشم زخمی اسفندیار آخر مگر من می توانم ز نگاهت دست بردارم تو خواهی رفت و خواهم ماند با شعر و دو تار ـ اما به دندان پشت دستم می نویسم : دوستت دارم
رفتم از شهر خدا ستاره چیدم واسه تو تو ستارمو سوزوندی آخرش گفتی برو ای دلت بسوزه میرم تو اسیر دلتی کاش می دونستی عزیزم اون ستاره خودتی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:50 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
ضریح دستهایت را بکش بر درد پنهانم فدای چشمهای تو تمام عشق و ایمانم دل بشکسته را با دستهای تو زدم پیوند تو نگسل بار دیگر رشته امید و پیمانم تمام لحظه های من سکوتی گنگ و بی معناست تو بشکن با نوای خود حریم کلبه جانم در این شبهای تنهایی فقط یکدم نگاهی کن که با یکدم نگاه تو همیشه محو و حیرانم نیاز لحظه های من حضور آبی نامت که با بودن کنار تو بسان روح بارانم
تو که صد دل به موئی بسته داری کجا دل با من دل خسته داری دلم بشکستی و شادم که گویند تو الفت با دل بشکسته داری |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 11:47 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
تو رو می خوام که چشات محرم رازه تو رو می خوام بیش از این به تو نیازه تو رو می خوام ای همه هستی دنیا ای شراب سرخ چشمات واسه من مستی دنیا نذار این قایق کوچیک گم شه تو وسعت گرداب نذار این شبگرد عاشق بمونه بی شب مهتاب نذار این رنده عشق بسوزه دلش کباب شه گل من نذار که دنیا رو سرش یه شب خراب شه تو رو می خوام که تو خوب و مهربونی واسه لحظه لحظه من نازنین تو همزبونی سفره دلم پر از خون شده مث یه قناری عطش دوری منو کشت نمی خوای یه روز بباری می دونم میاد یه روزی که میای واسه همیشه نقش اون خیال سبزت تو دلم میزنه ریشه چشامو به جاده بستم میای از مسیر غربت دل سرد و برفی من گر میگیره از محبت
صدای پایت خوش اهنگی بود برایم عمیق تر از مثنوی سکوتت گویا ترین نجواهای عاشقانه و نگاهت صمیمی ترین پیوند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:30 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
من در راه تو در تاریکی به مسافرت پرداخته ام که پایانش را نمیشناسم و هیچ روشنایی در
این صحرای بی پایان ظلمت بار به جز پرتو دیدگان دلفریب تو وجود ندارد .من تو را با تمام ذرات وجود خود می پرستم و دوست دارم و اینک از تحمل یک بشر زنده رنج می برم . بیا زندگی مرا به عنوان هدیه ای بپذیر و از نیستی نجاتم ده یا اشارتی کن تا از هستی چشم بپوشم و بی صدا به جانب گور سرد و آرام که خود با دست خویشتن ساخته ام بروم و از خدا به خواهم هنگامی که من می میرم جهت خود را از تو دریغ ندارد . کسیکه غبارهای کالبد خالی اش هم ترا می پرستد . به دنبال تو می گردم در این بیراهه پیدا من خسته من تنها من عاشق من شیدا به دنبال تو می گردم درون قلب غمگینم اگر بی تو . . . فقط تنها تو می بینم تو می بینم صدایت کردم و حتی نمی خواهی صدایم را خدامان را قسم دادی نمی خواهی خدایم را من از لغزیدن چشم تو احساس خوشی دارم تو شاید هر نفس بی من . . . از این افکار بیزارم به زیر کاغذ خیسم کنار کنج احساسم به دنبال تو میگردم کنار بوته یاسم به دنبال تو میگردم تو انگار عاشقم کردی هوایم شعله آتش دوباره یخ زدی سردی به دنبال تو میگردم تو انگار از برم رفتی من و تاریکی و فانوس دریغ از قطره نفتی بیا چشمان غمگینم نگاهت را هوس کرده برای گفتن شعرت تنم را در قفس کرده شب نیست که چشم آرزومند تو نیست وین جان به لب رسیده در بند تو نیست گر تو دگری به جای من بگزینی من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:33 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
اي كه نفسم به نفس هايت بسته است بدان كه زيباترين صداي زندگيم تپش قلب توست .
چه زيباست به خاطر تو زيستن . . . به پاي تو سوختن . . . و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن . . . خودت هم مي داني بدون تو زندگي چه ناشكيباست . . . به زيبايي برات بارها گفته بودم : اگر تمام دنيا ميلاد مرا به خاطر بسپارند و بهترين ها را به من هديه دهند گر نباشي به سوگ ميلادمن خواهند نشست . . .
چشمان اشکبارم را در امتداد افق به تو می دوزم به تو که در دوردست نقطه منزل کرده ای و دستان پر از تمنایم را به سوی تو دراز می کنم به سوی تو که بی نیاز از وجود منی به چهره ی سرخ رنگ غروب می نگرم به آسمان ... به دریا ... تو را می بینم تو که تبلور زیباترین لحظه هایی اکنون قلب سرد و یخ زده من در انتظار روزی است که قشنگترین رویایش به حقیقت بپیوندد رویای حضور تو . . . اما افسوس . . افسوس که معجزه دستان تو جز آرزویی محال نیست یا باید دوباره موند دوباره ساخت یا باید رفت ولی دیگه دل نباخت میرم و بدون تو دل به هیچ کس نمیدم میرم و تنها می شم بی تو یه گوشه میمیرم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:25 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام راهها به گیسوان تو ختم می شوند . تمام ابرها در دستان تو به دنیا می آیند و تمام آفتابها از چشمان تو آغاز می شوند . صدایم را بشنو ای یگانه ای که از همه کهکشانها بالاتر نشسته ای ! صدایم را که در آغوش گلها معطر شده به اتاقت راه بده ! کجا به سراغت بیایم ؟ ای آخرین آرزوی من ! در جنگلهای انبوه و شرجی شمالیا کوهستانهای مغرور غرب ؟ بی قراری ام را برای که بگویم ؟ به پیچکهایی که هرگز تا ارتفاع تو قد نمی کشد یا درختانی که دستشان به دامان تو نمیرسد ؟ از تو فقط با دهانهایی گفتگو می کنم که بارها نام تو را بوسیده اند با دریا هایی کهشب و روز در تو غوطه می خورند با دلهایی که بوی شیرین و فرهاد را دارند . صبح ها که آسمان را آرام تکان می دهی و بر پلکهایمان خورشید می ریزی با تو حرف می زنم در حالیکه بارانها به دورم حلقه زده اند وحرفهایم را ترجمه میکنند . ای نازنین تر از افسانه های ناگفته ! بضاعت من اندک است . هدیه ای برای تو ندارم جز لبخند هایی که طعم عشق را دارد و اشکهایی که از چشمه های ملکوت زلال تر است . من و شقایق و نارنج همزمان به دنیا آمده ایم در روزی که دستهای محبوب تو که لبریزاز عشق بودند در تپه های ازل سنبله ها و یاسمن ها را می آفریدند . ای قشنگتر از روزهای عاشقی ! ای دلپذیر تر از ساعتهای پر تپش انتظار تنها تر از من من تنها نشسته ای من : حرفهای کهنه شما آن طرف : سکوت حالا چرا شبیه معما نشسته ای ؟ گاهی درون آینه ام موج می زنی حس میکنم میان غزلها نشسته ای من بال می زنم و شما چند لحظه قبل آن سو تر از مشاهده حالا نشسته ای شب های خیس بر سرم آوار می شوند با این همه نمی شکنم تا نشسته ای من پیچکم غزل تر از این قد نمیکشد بالا بلند خوب چه بالا نشسته ای ! این نامه را به شهر شما پست می کنم با دست آب و آینه هر جا نشسته ای لطفا تمام پنجره ها را ورق بزن حالا که پشت به دل ما نشسته ای
غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت ميكنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميكنم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:38 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
(( ساقیا آمدن عید مبارک بادا )) بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دل افروز خوش است ای دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش ز دی مگو که امروز خوش است
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:11 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
امان ای دل به کربلا . . . بعد از سالیان سال . . . باز هم چهل روز گذشت . . .
امام زمان ( ع ) خطاب به امام حسين ( ع ) : (( فلئن اخرتني الدهور و عاقني عن نصرك و . . . فلا ندبنك صباحا و مسائا و لا بكين لك بدل الدموع دما )) اگر زمانه مرا به تاخير انداخت و مقدرات الهي مرا از ياري تو بازداشت و . . . صبح و شام بر تو گريه ميكنم و به جاي اشك براي تو خون گريه ميكنم .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:8 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
باور ندارم که تو از پیش من رفته ای کلمات هرگز قادر نخواهند بود تا از احساس من نسبت به تو سخن گویند کلمات هرگز نمی توانند از حال من در فراق تو بنویسند باور ندارم که تو با من نیستی در بی تو بودن دل بی قرارم با واژه ی اشک و اندوه گره خورده است مرا ببین؛ ببین که چگونه زیر سنگ قبر جدایی ودوری و فراق تو؛همه ی وجودم شکسته است خدایا؛چگونه ساختن با این اندوه جاودانه رابه من بیاموز؛ چگونه سوختن را نیک میدانم
كاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود كاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غم ها نبود كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و از دريا نبود كاش بودي تا دور دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود كاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز و پر سرما نبود كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود
جز نقش تو در نظر نيامد ما را جز كوي تو رهگذر نيامد ما را خواب ار چه خوش آمد همه را در عهدت حقا كه به چشم در نيامد ما را
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 14:57 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره . . . به کسی توجه نمیکنه از کسی خجالت نمیکشه می باره . . . اینقدر می باره تا آبی شه آفتابی شه . . . ! ! ! کاش . . . کاش میشد مثل آسمون بود . . . کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی شی . . . بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده . . . انگار نه انگار که غمی بوده همه چیز فراموشت بشه . . . ! ! ! من همين جا به دلش بند شدم زير آن سقف بلند لب رودي كه به ژرفاي خيال مي ريزد پاي آن سرو تهي در بر باد خنك كز نفس شاخه گلي بر خيزد يادم آمد روي آن كوه و دشت نفسي رو به چمن ها مي كرد خبر آمدن دلكش آهو ها را به سكوت تپش قلب شقايق ها داد به تماشاي خراميدن كبك من شنيدم آن دم شر شر آب زلالي به شقايق ها گفت از خراميدن آهو در دشت مبادا كه گزندي به تو و چشم سياهت برسد اينك من به دور از اويم پر ز درد و وحشت تك و تنها و غريب زير شاخه ساري مي ترسم كه مبادا بي او از خراميدن آهو در دشت گزندي به من و چشم سياهم برسد اي غم اگر چه عهد تو بشكستم ام به مي نازم تو را كه به سر پيمان نشسته اي اي اشك هر چه ريزمت از ديده زير پا بينم كه باز بر سر مژگان نشسته اي
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
مهربونم: کاش میدانستی چه دردی در این صدا زدن ها نهفته کاش می دیدی تمام اشتیاق و حسرتی که در پشت خیسی چشمانم مات و مبهم به زنجیر کشیده شده داغی اشکهایم گرمی نگاهت را بر گونه هایم حمل می کنند دلم تنگ است دلم برایت تنگ است دلم برای با تو بودن تنگ است میدانی....دلم برای حرف هایت درد دلهایت برای نوازش هایت ... دلم بدجوری برایت تنگ شده اشتیاق تلخ تمام وجودم را در بر گرفته....
لبانش مي لرزيد از تكرار يك حادثه گلويش خشك بود از بودن با او اما نرفت ماند و گريست گريست بر حماقت بي پايانش بر ان خنده هاي تلخ و سياهش فقط يك كلام گفت : من اماده ام ...
سوداي تو از سرم به در مي نرود نقشت ز برابر نظر مي نرود افسوس كه در پاي تو اي سرو روان سر مي رود و بي تو به سر نميرود
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 20:9 توسط tookashakiba
|
|
||