تبليغاتX

من + تو = 0
اميد

كنار پنجره خيال تنها نشسته ام و خوب مي دانم اين آخرين بار نخواهد بود كه ثانيه هاي

غريب عمرم را با ترديد شماره مي كنم .

من آن قدر به اين تنهايي خو كرده ام كه مي دانم ماهي تنگ بلور دچار احساس من است

و اگر حتي در درياي طوفاني چشمانم رهايش كنم باز هم غمگين خواهد بود .

مي دانم كه معجزه ها نخواهند شد .

مي دانم اينجا در سياهچال زمان من غرق واپسين دل نوشته هاي دلتنگي خواهم بود .

اسير واژه های سرد لحظه لحظه هاي بلند و تنها خواهشي كوچك شبيه يك پرسش از

آخرين قطار زندگي دارم ؟

آيا كنار اين همه تنهايي بي حد كسي خيال مرا به ياد خواهد داشت ؟

كسي صداي شاعرانگي ام را در شب مهتابي شنيده و سراغ حال مرا از قصه مي گيرد ؟ 

گمان نمي كنم :

                                         حتي ستاره اي به ياد من باشد

                  

من امشب از دو بیتی از غزل از گریه سرشارم

سرم را می گذارم باز هم بر شانه ی تارم

پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند

که تو شعر مجسم باز می آیی به دیدارم

دو زانو می نشینی روی زیر اندازی از چشمم

نگاهم می کند چشمی که عمری کرد انکارم

دل من گر چه چشم زخمی اسفندیار آخر

مگر من می توانم ز نگاهت دست بردارم

تو خواهی رفت و خواهم ماند با شعر و دو تار - اما

به دندان پشت دستم می نویسم :

                                         دوستت دارم

                 

امشب شبیه شمع سراپا گریستم

دور از نگاه مردم دنیا گریستم

مهتاب مرد زندگی ام رنگ غم گرفت

پایان جشن آینه ها را گریستم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:51  توسط tookashakiba  | 

 

JavaScript Codes JavaScript Codes