|
|
|
|
|
ازساعت متنفرم از اين اختراع غريب بشر !!! كه مدام جاي خالي حضورت را به رخ دلتنگي هاي تنهاييم مي كشد . . . از چيزي به نام زمان !!! كه جز سايه هاي غمگين عقربه ها را كه به دنبال هم ميدوند به دنبال نخواهد داشت . نمي دانم . . . !!! برايم عجيب است كه به دنبال چه چيز اين چنين در پي هم روانند . . . !!! جالب است : زمانی که این چنین من و تو به دنبال هم میدویدیم چیزی جز جدایی . تنهایی . حسرت را برایمان به همراه نداشت و حالا این عقربه ها به دنبال چه چیز اینگونه در تلاطمند . . . !!!! اين چه حسي است !!! شاید اين همان حس نهفته در وجود من باشد که حتی در نبودت باز نمي ايستد . . . !!! اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است غمي نيست همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست باز روحم هوس روي پريروي تو كرد ميل پرواز در آفاق سر كوي تو كرد باز روحم نيمه شب ديوانه شد ياد زنجير . پريشاني گيسوي تو كرد باز روحم قفس تن را شكست پر زد و ياد پرستوي تو كرد خفته در بستر گل شبنم صبح سحري عطر گلها همه را عطر تن و موي تو كرد سير آفاق نمودم بي تن خسته خويش اين اگر كرد فقط جذبه جادوي چشم تو كرد سکوتم را به باران هديه کردم تمام زندگي را گريه کردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاکي رسيدم تکيه کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:27 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا به آغوشت راه بده ، مي خواهم براي اولين بار ببوسمت . بيا چشمانمان را ببنديم . مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره ميخورد وهر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس نفس ميزنيم وجود نا محدود خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم . چشمانت را باز كن . لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده اما گونه هايمان از اشك خيس . ما ساعتهاست كه در آغوش يكديگر مي گرييم . اي تنها هم آغوش من ، بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگه داشته ام . وجسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ، بيا كه ميخواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري ، از فرط لذت ، قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد. ميخواهم با اشكهايت برتمام احساسم بوسه زني ، ميخواهم اشكهايت تمام روحم را خيس كند . میخواهم بدانی که تمام من با تو ناتمام میشود . به انتظارت خواهم ماند تا ابد برای همیشه .
دستها بالا بود؛هر کسی سهم خودش می طلبید سهم هر کس می رسید داغ بود داغ تر از دل ما؛ نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود سهم من چیست بجز یک پاسخ؟ پاسخ یک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ای رفته از برم به دیاران دور دست با هر نگین اشک به چشم تر منی هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست در خاطر منی
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 13:58 توسط tookashakiba
|
|
||