|
|
|
|
|
در اين آشفته بازار زندگي من تنها ترين تنهام كاش مي شد جايي باشم دور از همه دور از هر حرف و حديثي . . . تا توانستم به همه اعتماد كردم و ديگران از اعتماد من سوء استفاده كردن پس دیگر نمیتوان به کسی اعتماد کرد . . . ديگر نمي دانم چه بايد بگویم دلم مي خواهد مي توانستم برگردم به گذشته همه چيز را از اول درست ميكردم به هركسی اعتماد نمی کردم . . . كاش مي توانستم . . . كاش جایی برای اعتماد باقی مي ماند تا بتوانم حرفهايي كه در قلب خسته ام نگه داشتم ام را بگویم . . . ديگرتحملی برای سنگيني درد و رنج باقی نمانده است . ديگر حتي گريه هم آرامم نمي كند مي خواهم فقط تنها باشم . . . تنها چون هيچ گوشي در اين دنيا پر از دروغ و نيرنگ لايق شنيدن صداي قلب خسته من را ندارد . . . گوشی برای شنیدن حقایق نيست. مگر من چه كردم كه با من اين طوري رفتار مي كني خداي من . . . ! باور كن ! ديگر تحمل ندارم ديگر نمي توانم در این دنياي پر از فريب زنده باشم زندگی کنم شاهد از بین رفتن تندیس هایی باشم که زمانی برای آن جان خود را فدا میکردیم . . . خداوندا ما را چه شده . . . ؟ مگر غیراز این است که ما اشرف مخلوقاتیم . . . ! ! ! پس آن تفکر برتر را چه شده . . . !!!! خداوندا مرا دریاب که بیش از هر زمان دیگری نیازمند یاری توام . . . خداوندا . . . كمكم كن . . . خدايا . . . مرا دریاب . . . مرا دریاب . . .
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم از رفتن من باش شاد
ازعذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو زودتر از من رفته ای
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
هرز نکن ثانیه های قفس را شتاب کن . . . ! ناب ترین لحظه من که بسی خوشایند تر از پرواز است . رویای پرواز با تو است . . . ! بیا در رویا غرق شویم .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
کجا مسافر تنها ؟ کجا بدون سوار . . . ! مرا به دست کویر و سکوت خود مسپار . . . ! مرو که وقت سفر وقت رفتن من بود . . . ! و روز آمدنت در دلم نشد تکرار . . . ! مخوان ترانه به گوش خسته من . . . ! من آن کویر برهنه من آن اسیر غبار . . . !
عشق رازی ست اشک رازی ست لبخند رازی ست شک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگوئی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا، ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشههای ترا دریافتهام با لبانت برای همه سخنها گفتهام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریستهام برای خاطر روشن با تو گریستهام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خواندهام زیباترین سرود ها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودهاند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگوید زیرا که من ریشههای ترا دریافتهام زیرا که صدای من است با صدای تو آشناست
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم در لباس فقر کار اهل دولت میکنم تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام در کمینم و انتظار وقت و فرصت میکنم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:55 توسط tookashakiba
|
|
||