|
|
|
|
|
مینویسم یارا و بلند میخوانم . . . !
چقدر درد . . . چقدر غم . . . تنهایی . . . سکوت . . . سرما همدم این تن خسته. . .
یاد روزای پر از تلخ و شیرین دو نفره . .
روزایی که دو تایی دست تو دست هم تو کوچه های خلوت پرسه میزدیم. . .
و هرچند قدم به غار غار کلاغا میخندیدیم. . .
میگشتیم و خش خش برگا زیر پامون . روی برفا . . .
یاد روزایی که تو گریه میکردی و من از گریه تو گریم میگرفت. . .
یاد سیزده فروردین که تو . . .
یاد روزایی که من دانشگاه منتظر تو میموندم تا . . .
یاد روزایی که سرت میزاشتی روی پام تا آروم بشی و من مثل یه نی نی نوازشت میکردم . . .
یاد دوست دارم ها که تو گوشم زمزمه میکردی. . .
یاد اون تبسم های مغرور. . .
یاد غروبی که گفتی ماه من شو . . .
یاد روزی که گفتم روشنی زندگیم شو . . .
یاد گلایی که از باغچه کندم حالا خشکن توی گلدون. . .
یاد روزای آخر عاشقی . . .
یاد دست های گرمت که ازم گرفتی . . .
یاد در آغوش هم پریدن و دلواپسی . . .
یاد لب های سردت. . . یاد از یاد بردن من . . .
یاد از یاد نبردن تو . . . یاد گریه های آخرمون. . .
یاد لحظه خداحافظی . . .
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام یکسره بارانی ام یکسره طوفانی ام نقش دو صد خاطره آمده مهمانی ام قطره باران عشق نوش لب تشنه ام اشک دو چشمان من میشود ارزانی ام مانده ام از کاروان باورم اما نشد گوش دلم پیش تست تا کی می خوانی ام دانی چرا نوای عزا سر نمیکنم ؟ . . . تو صحبت من باورت نبود من ترک دوستی ز تو باور نمیکنم . . .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:16 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
به چشم حرف و کلام و دهان را گرفته ای . حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش از این غزل تمام بیان را
گرفته ای . اردیبهشت نیست که اردی جهنم است لبهای سرخت که دهان را گرفته ای .
عشقم جسارت است ببخشید یک سوال ! با اخمت کجای جهان را گرفته ای ؟
شما که بی ادبی نخواندی پس کجا ؟ کِی د کترای زخم زبان را گرفته ای؟
عشقم جواب نامه ندادی بس نبود ؟ دیگر چرا کبوترمان را گرفته ای ؟
عشقم اجالتاًً برویم آخر غزل نه اینکه وقت نیست امان را گرفته ای !
اما به ما نیامده دل کندن از شما با آن که میلاد مرا نادیده گرفته ای .
و زنگ نعره یی در گوش شبها نیست اگر اکنون هجوم درد و تنهاییست نخواهم رفت . خواهم ماند و روزی با تو خواهم خواند سرودی را که از چشمم نمی خوانی حدیثی را که جز رویا نمی دانی برایت مهربان بودم تو می دانستی و نا مهربان بودی به پایت زندگی دادم تو رنجم دادی و در فکر جان بودی گرفتی هر چه از من بود و چون دشمن مرا پابستی و رفتی چو ترسیدی که بگریزم پل پیوند ما بشکستی و رفتی بترس از من بترس از من از این سیل جدا افتاده مغرور بترس از من بترس از من که با عشقم نگاهت میکنم از دور
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:58 توسط tookashakiba
|
|
||