|
|
|
|
|
بی تو چقدر تنهام در لحظه های غربیانه ی نبودنت.
بگویم.
رویم بگشایی.
بنوشم تا در ساحل مهربان دستانت کمی بیاسایم.
همه غربت را از من بگیری.
نامردمی بگیری.
يک نفر آنطرف پنجره بسته تو را مي خواند و نسيم لاي اين پرده آويخته را مي کاود تا تو را در يابد نور خورشيد که از منزل پر مهر خدا آمده است لب درگاه تو در يک قدمي مي ماند قلب اين پنجره از دست غم پرده به تنگ آمده است پرده را برداريم دل اين پنجره را باز کنيم تا که آن نور سپيد به سلامي آرام لب اين قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند گوش کن يک نفر در تو تو را مي خواند و خدايت آرام در دل تنگ تو آهسته تو را مي کاود باید به قافیه هایم دوباره سر بزنم از وزن و قافیه طرحی سپیدتر بزنم طرحی شبیه نگاهت سپید و خوش آهنگ شاید به سمت نگاهت دوباره پر بزنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:51 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
بدترين درد اين نيست كه عشقت . . . بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري . . . بدترين درد اين نيست كه عشقت . . .
بدترين درد اينم نيست كه عاشق يكي باشي و اون . . . بدترين درد اين است يكي بميره . بعد از مرگش بفهمي كه
دوستت داشته......!!!
در سکوت شب بی ستاره
وقتی که در من حس مردن جان بگیرد شعری به وزن عاشقی پایان بگیرد شعری که می خواهد ببارد تا خود صبح بر ناز چشمانت بلا گردان بگیرد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 20:6 توسط tookashakiba
|
|
||