تبليغاتX

من + تو = 0
اميد

 

بی تو چقدر تنهام در لحظه های غربیانه ی نبودنت.


بی تو چقدر تنهام در گریز از این همه نا باوری.


بی تو چقدر تنهام وقتی نیستی تا سر بر شانه ات بگذارم و با تو از این همه تنهایی سخن

 

بگویم.


بی تو چقدر تنهام وقتی این همه خسته از جاده های دور می رسم و تو نیستی تا دری به

 

رویم بگشایی.


بی تو چقدر تنهام وقتی برای غزلهای من نیستی .


بی تو چقدر تنهام وقتی آبی تو نیست تا بال و پری تازه کنم تا هوای تازه ی چشمهانت را

 

بنوشم تا در ساحل مهربان دستانت کمی بیاسایم.


بی تو چقدر تنهام وقتی از همه چیز خسته به تو پناه می آورم و تو نیستی تا تلخی این

 

همه غربت را از من بگیری.


بی تو چقدر تنهام وقتی نیستی تا از هرم نفسهایت گرمم کنی و مرا از این همه زمهریر

 

نامردمی بگیری.


بی تو چقدر تنهام ای الهه ی ناز من.


بی تو چقدر ناگریزم ای پناه بی پناهیهای من.


بی تو چقدر تنهام ای مهربان تا همیشه ی من.


بی تو چقدر تنهام.......................


چقدر تنهام....................


چقدر تنها..................

      

يک نفر

آنطرف پنجره بسته

تو را مي خواند

و نسيم

لاي اين پرده آويخته را مي کاود

تا تو را در يابد

نور خورشيد که از منزل پر مهر خدا آمده است

لب درگاه تو

در يک قدمي مي ماند

قلب اين پنجره از دست غم پرده

به تنگ آمده است

پرده را برداريم

دل اين پنجره را باز کنيم

تا که آن نور سپيد

به سلامي آرام

لب اين قفل گره خورده به چشمان تو را باز کند

گوش کن

يک نفر در تو

تو را مي خواند

و خدايت آرام

در دل تنگ تو

آهسته تو را مي کاود

          

باید به قافیه هایم دوباره سر بزنم

 

از وزن و قافیه طرحی سپیدتر بزنم

 

طرحی شبیه نگاهت سپید و خوش آهنگ

 

شاید به سمت نگاهت دوباره پر بزنم  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 10:51  توسط tookashakiba  | 

بدترين درد اين نيست كه عشقت . . . 

 

  بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري . . . 

 

بدترين درد اين نيست كه عشقت . . . 

 

بدترين درد اينم نيست كه عاشق يكي باشي و اون . . .

 

    بدترين درد اين است يكي بميره . بعد از مرگش بفهمي كه

 

دوستت داشته......!!!

 

 

       

 

در سکوت شب بی ستاره

در کنج قفس اين جسم خاکی

با خيال خام وصال

با قلبی آکنده از مرگ

در شبی از هزاران شب بی خوابی

ستاره ام خاموش می شود

دل را از فرياد تهی می کنم

می روم تا که گم شوم در آغوش باز شب

سوار بر امواج نور

بی خيال از همسفر

در حسرت يک سحر

می روم تا که گم شوم

در آن دريای شب

 

 

             

 

وقتی که در من حس مردن جان بگیرد

 

شعری به وزن عاشقی پایان بگیرد

 

شعری که می خواهد ببارد تا خود صبح

 

بر ناز چشمانت بلا گردان بگیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 20:6  توسط tookashakiba  | 

 

JavaScript Codes JavaScript Codes