|
|
|
|
|
من امشب از دو بیتی از غزل از گریه سرشارم سرم را میگذارم باز هم بر شانه ی تارم پری های خیالم ناگهان در رقص می آیند که تو شعر مجسم باز می آیی به دیدارم دو زانو می نشینی روی زیر اندازی از چشمم نگاهم می کند چشمی که عمری کرد انکارم دل من گرچه چشم زخمی اسفندیار آخر مگر من می توانم ز نگاهت دست بردارم تو خواهی رفت و خواهم ماند با شعر و دو تار ـ اما به دندان پشت دستم می نویسم : دوستت دارم
رفتم از شهر خدا ستاره چیدم واسه تو تو ستارمو سوزوندی آخرش گفتی برو ای دلت بسوزه میرم تو اسیر دلتی کاش می دونستی عزیزم اون ستاره خودتی
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:50 توسط tookashakiba
|
|
||