|
|
|
|
|
من در راه تو در تاریکی به مسافرت پرداخته ام که پایانش را نمیشناسم و هیچ روشنایی در
این صحرای بی پایان ظلمت بار به جز پرتو دیدگان دلفریب تو وجود ندارد .من تو را با تمام ذرات وجود خود می پرستم و دوست دارم و اینک از تحمل یک بشر زنده رنج می برم . بیا زندگی مرا به عنوان هدیه ای بپذیر و از نیستی نجاتم ده یا اشارتی کن تا از هستی چشم بپوشم و بی صدا به جانب گور سرد و آرام که خود با دست خویشتن ساخته ام بروم و از خدا به خواهم هنگامی که من می میرم جهت خود را از تو دریغ ندارد . کسیکه غبارهای کالبد خالی اش هم ترا می پرستد . به دنبال تو می گردم در این بیراهه پیدا من خسته من تنها من عاشق من شیدا به دنبال تو می گردم درون قلب غمگینم اگر بی تو . . . فقط تنها تو می بینم تو می بینم صدایت کردم و حتی نمی خواهی صدایم را خدامان را قسم دادی نمی خواهی خدایم را من از لغزیدن چشم تو احساس خوشی دارم تو شاید هر نفس بی من . . . از این افکار بیزارم به زیر کاغذ خیسم کنار کنج احساسم به دنبال تو میگردم کنار بوته یاسم به دنبال تو میگردم تو انگار عاشقم کردی هوایم شعله آتش دوباره یخ زدی سردی به دنبال تو میگردم تو انگار از برم رفتی من و تاریکی و فانوس دریغ از قطره نفتی بیا چشمان غمگینم نگاهت را هوس کرده برای گفتن شعرت تنم را در قفس کرده شب نیست که چشم آرزومند تو نیست وین جان به لب رسیده در بند تو نیست گر تو دگری به جای من بگزینی من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:33 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
اي كه نفسم به نفس هايت بسته است بدان كه زيباترين صداي زندگيم تپش قلب توست .
چه زيباست به خاطر تو زيستن . . . به پاي تو سوختن . . . و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن . . . خودت هم مي داني بدون تو زندگي چه ناشكيباست . . . به زيبايي برات بارها گفته بودم : اگر تمام دنيا ميلاد مرا به خاطر بسپارند و بهترين ها را به من هديه دهند گر نباشي به سوگ ميلادمن خواهند نشست . . .
چشمان اشکبارم را در امتداد افق به تو می دوزم به تو که در دوردست نقطه منزل کرده ای و دستان پر از تمنایم را به سوی تو دراز می کنم به سوی تو که بی نیاز از وجود منی به چهره ی سرخ رنگ غروب می نگرم به آسمان ... به دریا ... تو را می بینم تو که تبلور زیباترین لحظه هایی اکنون قلب سرد و یخ زده من در انتظار روزی است که قشنگترین رویایش به حقیقت بپیوندد رویای حضور تو . . . اما افسوس . . افسوس که معجزه دستان تو جز آرزویی محال نیست یا باید دوباره موند دوباره ساخت یا باید رفت ولی دیگه دل نباخت میرم و بدون تو دل به هیچ کس نمیدم میرم و تنها می شم بی تو یه گوشه میمیرم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:25 توسط tookashakiba
|
|
||