|
|
|
|
|
تمام راهها به گیسوان تو ختم می شوند . تمام ابرها در دستان تو به دنیا می آیند و تمام آفتابها از چشمان تو آغاز می شوند . صدایم را بشنو ای یگانه ای که از همه کهکشانها بالاتر نشسته ای ! صدایم را که در آغوش گلها معطر شده به اتاقت راه بده ! کجا به سراغت بیایم ؟ ای آخرین آرزوی من ! در جنگلهای انبوه و شرجی شمالیا کوهستانهای مغرور غرب ؟ بی قراری ام را برای که بگویم ؟ به پیچکهایی که هرگز تا ارتفاع تو قد نمی کشد یا درختانی که دستشان به دامان تو نمیرسد ؟ از تو فقط با دهانهایی گفتگو می کنم که بارها نام تو را بوسیده اند با دریا هایی کهشب و روز در تو غوطه می خورند با دلهایی که بوی شیرین و فرهاد را دارند . صبح ها که آسمان را آرام تکان می دهی و بر پلکهایمان خورشید می ریزی با تو حرف می زنم در حالیکه بارانها به دورم حلقه زده اند وحرفهایم را ترجمه میکنند . ای نازنین تر از افسانه های ناگفته ! بضاعت من اندک است . هدیه ای برای تو ندارم جز لبخند هایی که طعم عشق را دارد و اشکهایی که از چشمه های ملکوت زلال تر است . من و شقایق و نارنج همزمان به دنیا آمده ایم در روزی که دستهای محبوب تو که لبریزاز عشق بودند در تپه های ازل سنبله ها و یاسمن ها را می آفریدند . ای قشنگتر از روزهای عاشقی ! ای دلپذیر تر از ساعتهای پر تپش انتظار تنها تر از من من تنها نشسته ای من : حرفهای کهنه شما آن طرف : سکوت حالا چرا شبیه معما نشسته ای ؟ گاهی درون آینه ام موج می زنی حس میکنم میان غزلها نشسته ای من بال می زنم و شما چند لحظه قبل آن سو تر از مشاهده حالا نشسته ای شب های خیس بر سرم آوار می شوند با این همه نمی شکنم تا نشسته ای من پیچکم غزل تر از این قد نمیکشد بالا بلند خوب چه بالا نشسته ای ! این نامه را به شهر شما پست می کنم با دست آب و آینه هر جا نشسته ای لطفا تمام پنجره ها را ورق بزن حالا که پشت به دل ما نشسته ای
غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت ميكنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميكنم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:38 توسط tookashakiba
|
|
||