|
|
|
|
|
کجا مسافر تنها ؟ کجا بدون سوار . . . ! مرا به دست کویر و سکوت خود مسپار . . . ! مرو که وقت سفر وقت رفتن من بود . . . ! و روز آمدنت در دلم نشد تکرار . . . ! مخوان ترانه به گوش خسته من . . . ! من آن کویر برهنه من آن اسیر غبار . . . !
عشق رازی ست اشک رازی ست لبخند رازی ست شک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگوئی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگوید علف با صحرا، ستاره با کهکشان و من با تو سخن میگویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشههای ترا دریافتهام با لبانت برای همه سخنها گفتهام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریستهام برای خاطر روشن با تو گریستهام برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک با تو خواندهام زیباترین سرود ها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودهاند دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن میگوید زیرا که من ریشههای ترا دریافتهام زیرا که صدای من است با صدای تو آشناست
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم در لباس فقر کار اهل دولت میکنم تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام در کمینم و انتظار وقت و فرصت میکنم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:55 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
آزارم میدهی . . . به عمد . . . اما من آنقدر خسته ام . . . آنقدر شکسته ام که هیچ نمیگویم .
نه گله ای . . . نه شکوه ای . . . حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است . دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است . . . ! انتظار بی مفهوم است . . . ! نه کینه ای . . . نه بغضی . . . نه فریادی . . . فقط صدای نم نم باران . این منم که به وسعت دل زمین میگریم .
با تو زندانم ! با تو آزادم ! با تو قفس ! بی تو انبوهی از تضادم ! سرخ . سبز . صورتی . آبی زمزمه میکنم هر لحظه هرز بی تو بودن را بیهوده از بهشت سخن میرانیم تنها یک روز پریدن به آن طرف دیوار بهشت موعود نترس پرواز کن قناری آسمان برای تو بی انتهاست
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:44 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
حق با توست که می خندی. همیشه حق با توست! دیروز حق با تو بود و همین حالا هم حق با توست. . . اما فردا حق با کیست؟ با آنکه تردید می کند یا آنکه می خندد هنوز؟ در سکوت من خیره نشو. سکوتم هیولای ترسناکی است که در چشمهای خیره ، خیره می شود. به چشم های من نگاه کن. من با چشم های تو حرف می زنم . و تو سعی کن که با چشم هایت بخندی. زیرا که من به دهان هیچ کسی اعتماد ندارم. و تو در چشمانت راه می روی، می دوی و می ایستی و باز هم می خندی ... خنده هایت گواه این است که هرگز وجودت شنیده های مرا هرگز نشنیده و خنده هایت گواه این است که گویی هرگز حلقه های اشک مرا ندیده خنده هایت .......................... گویی هرگز ..............
يک روز مي آيي آري٬ قلبم گواه همين است
بعد از اين هيچ دلي مثل دلم تنها نيست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:16 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
نیازی نیست وجود نا آرامم را آرامش بخشی دستت را در دستم بگذاری نگاهت را در چشمان غمگینم بدوزی صدای نا منظم تپیدن قلبم را بشنوی بغض را از صدایم بگیری و عاشقانه در گوشم زمزمه کنی که دوستم داری به هیچ کدام نیازی نیست فقط به من اطمینان بده که قلبت تا ابد مال من است همین برایم کافی ایست
گل مهرت شکفته اندر این دل
چرا با این دلم داری تو مشکل ؟
کجایی تا ببینی حال زارم
که بی تو تا همیشه بی قرارم
دو چشمانم هوای گریه دارد
ولی دیگر ز خود اشکی ندارد
بیا تا این دلم آزاد گردد
ز شوق دیدنت دلشاد گردد
هجوم اشک های من
قندیل بسته است
در سرمای سخت هجران
شاید که تو از راه برسی
و هرم نفس هایت
بشکند این سکوت آشناسوز را
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونی ؟ . . . تو یه لحظه نگاهت میوفته تو نگاه یه آدمی . . . می بینی که داره ته چشماتو می بینه توی دایره ی چشمای خودت . . . می بینی این یکیه که بلده تو رو از توی چشمات بخونه . . . قلبت مچاله میشه و می ریزه پایین . . . نگاهتو از نگاهش می کشی بیرون و یه جای دیگه را نگاه می کنی . . . ممکنه صدای قدماشو بشنوی که داره میاد طرفت که بگه خوندمت . . . کاش میشد اصلا این اتفاق نیوفته . . . میدونی ؟ . . . اسیر چشمای یه غریبه شدن . . . خالی شدن از تمام چیزهای پر . . . لرزش ابدی قلبت به جای تپش . . . میدونی ؟ . . . به این اعتقاد دارم : دل آرام گیرد به یاد و نام . . . (( خدا ))
در غربت غریب لحظه های بی کسی و فرا روی نگاه یخ زده خورشید اشک در دیدگانش خیمه زده است که نقش بسته در آن هزار و یک قصه از غصه های فردا آفتاب در میان دستانش رنگ باخته است و اشک نیز توان فروچکیدن ندارد با هزاران زبان رنگارنگ همراه با زمزمه های دلتنگی با تو میگویم باور کن با تو بودن یعنی پرواز تا اوج
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:22 توسط tookashakiba
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند فریاد اگر از کوی خود وز رشته گیسوی خود بازم رهاند
انگار که از دیدن خود ترسیدم
حالا که جوانی مرا دزدیدی
ای کاش تو را شکسته تر میدیدم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:6 توسط tookashakiba
|
|
||